تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3786

مساهمون:

ص٣٧٨٦
اكنون ببايد دانست كه در اكثر تواريخ معتبره سبب گريختن سلطان غياث الدّين از معركهء جنگ و ترك صحبت برادر نمودن [ را چنين ] آورده‌اند كه : بعد از آنكه سلطان جلال الدّين از راه كيج و مكران - به تفصيلى كه سابقا قلمى شد - به عراق آمد و در رى بىخبر بر سر برادر خود غياث الدّين رسيد و مهمّات آن ولايت را رواج و رونق داد ، غياث الدّين را از خوف و بيم خود امان داده در ملازمت خود نگاه داشت و او را اعزاز و اكرام بسيار مىنمود و به نظر شفقت در وى مىنگريست ، تا آنكه روز دويم ميان مجلس شراب به سبب سرهنگى كه خدمت سلطان غياث الدّين را گذاشته پيش پسر خرميل « 1 » ، ملك نصرة الدين « 2 » ، رفته بود و آن را نيكو تربيت كرده ، غياث الدّين به او گفت كه « چرا نوكر مرا نزد خود راه دادى ؟ » « 3 » ملك نصرت چون از جملهء امراى عظام و ندماى گستاخ سلطان جلال الدّين بود - چنانچه هميشه با سلطان مزاح كردى ، چيزهاى مضحك گفتى در جواب . سلطان غياث الدّين بسيار متأثر و منعقد گشت ، چنانچه سلطان جلال الدّين اثر تغيّر احوال برادر او مشاهده كرد . ملك نصرت را اشاره فرمود كه از مجلس بيرون رود . بعد از رفتن ملك نصرت ، غياث الدّين تا آخر روز در مجلس سلطان جلال الدّين بود و چون مستى او زياده شد ، سوار شده روى به منزل خود آورد . و در اثناى راه گذرش بر در خانهء ملك نصرة الدّين افتاد . چون به آنجا رسيد كس پيش او فرستاده و پيغام داد كه « مهمان دوست مىدارى ؟ » ملك نصرة الدّين بىاختيار از خانه بيرون آمده خود را به ملازمت سلطان غياث الدّين رسانيد و از روى كمال خوشحالى او را از اسب فرود آورده به خانهء خود برد و مجلس شراب بياراست . و چون چند دور پياپى گذشت و مستى ايشان تجاوز نمود ، سلطان غياث الدّين برخاسته روى به منزل خود نهاد . ملك نصرت از براى تعظيم او چند قدم در ركاب او روان شد . ناگاه سلطان غياث الدّين دست به كارد برده آن‌چنان پس پشت او كارد را در ميانهء هردو كتف او زد كه تا دسته در وى فرورفت و بىاختيار از وى فرياد برآمد [ 251 ب ] كه « مرا كشتند . » و چون شب بود تا مردم واقف شدند ، غياث الدّين خود را از آن كوچه بيرون انداخت و از اطراف و جوانب سنگ و كلوخ بسيار بر وى انداختند . و چون سلطان جلال الدّين بر اين واقعه اطّلاع يافت بسيار پشيمان شد و على الصباح به پرسش ملك نصرة الدّين آمده فرود تا جرّاحان را حاضر كردند . امّا چون كارد از استخوان گذشته بود چندان فايده بر داروهاى جرّاحان مترتّب نگشت ، و بعد از دو روز بندگان ملك نصرت جان بداد . سلطان جلال الدّين فرمود تا تمام امرا و اعيان و حشم و اركان و خدمه در
هامش
( 1 ) . متن : خرقيل . ( 2 ) . وى نصرة الدين محمد بن حسين بن خرميل است . ( 3 ) . م : نزد خود نگاه مىدارى ؟