دانست كه دامن تدبير در پنجهء تقدير است . پس آبى سرد خواست ، و آن بر سر ريخته ، با جمعى اندك سوار شده معشوقهء ملك را طلاق داده روى به راه نهاد ، و اورخان را فرمود كه « مسافتى علم را نگاه دار تا من قدرى پيش افتم . » اورخان به موجب فرموده كوشش عاجزانه نمود [ 251 الف ] و لشكر مغول را به واسطهء علمى كه اورخان داشت گمان آن شد كه سلطان در آن ميان است . آخر الأمر چون نيك تحقيق كردند دانستند كه سلطان در پاى علم نيست .
بازگشته به بنگاه سلطان آمده ، هركه را يافتند به ضرب تيغ بىدريغ هلاك ساختند .
و سلطان در آن شب ناپيدا شد ، چنانچه هيچكس بعد از آن از حقيقت حال وى اطّلاع نيافت . بنابراين ، مدتها در هرچند روز آوازه پيدا شد كه اينك سلطان جلال الدّين در فلان موضع ظاهر شده . و اكثر برآنند كه سلطان در آن شب چون به كوهستان درآمد ، شبانه در جايى كه فرود آمده بود كردان به واسطهء طمع در لباس او ، او را به قتل رسانيدند . دليل صدق اين جماعت آن است كه مىگويند بعد از آن به اندك روز جماعتى از كردان جامهء او را پوشيده به شهر آمدند . جمعى از مقرّبان سلطان جامه و سلاح او را شناختند و صاحب آمد آن جماعت را گرفته بعد از تحقيق حال ايشان را به قتل رسانيد ، و جسد سلطان را از آن كوهستان پيدا كرده دفن نمود . و جمعى را اعتقاد آن است كه سلطان جامههاى خود را به كردان داد و به زىّ درويشان درآمده با عباد و زهّاد درآويخت و آخر عمر چندگاه به آن زىّ زندگانى مىنمود تا آنكه وفات يافت ، و اللّه اعلم بحقايق الأمور .
و در تاريخ حافظابرو مسطور است كه در سنهء 633 هجرى شخصى در استبداد ظاهر شد كه « من سلطان جلال الدّين منكبرنىام » و آوازه در اطراف و اكناف بلاد اشتهار يافت و خلايق بسيار بر وى جمع شدند . آخر الأمر امراى مغول جمعى را كه سلطان را بسيار خوب مىشناختند فرستادند كه آن شخص را ببينند كه سلطان است ؟ چون آن جماعت ديدند كه سلطان نيست ، مردم از وى بازگشتند و او را گرفته به قتل رسانيدند .
و همچنين در سنهء 652 هجرى جمعى از تجّار به كنار آب جيحون رسيدند . يكى در ميان ايشان كشتيبانان را گرفت كه « من سلطان جلال الدّين منكبرنىام . » او را گرفته از آن حال تفحّص و تفتيش نمودند . چون دروغ ظاهر شد او را به قتل رسانيدند . بعد از آن مطلقا كسى آن دعوى نكرد و از هيچ جا اثرى ظاهر نشد .
و چون بعد از غيبت سلطان جلال الدّين دولت خوارزمشاهيّه سپرى گشت ، مناسب آن است كه ما در ذيل اين مقام كه احوال بقيّهء فرزندان سلطان محمّد خوارزمشاه ايراد نموده بالكليّه از ذكر ايشان فارغ گرديم . بنابراين ، شمّهاى از احوال سلطان غياث الدّين و آنچه بعد از مفارقت او از برادرش سلطان جلال الدّين بر وى وارد شده ايراد نموده مىشود . و باللّه التوفيق .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3785
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٣٧٨٥