سلطان بازماندند « 1 » ، تا آنكه به سمع سلطان جلال الدّين رسيد كه « اينك لشكر تاتار به سراو ( سراب ) رسيد . »
چون اين معنى محقّق شد ، سلطان از تبريز بيرون آمده روى به ناحيت بشكين ( مشكين شهر ) نهاد . اتّفاقا طاق سرايى كه شب اوّل سلطان در آنجا فرود آمده بود بىسبب افتاد و سلطان [ 250 ب ] از افتادن آن طاق بسيار متأثر گشت و در دل خود قرار داد كه « افتادن اين طاق علامت خرابى قصر دولت ماست ! » مع هذا بالضّروره اظهار جلدى مىنمود و تردّد مىكرد ، چنان كه روز ديگر از آن سراى كوچ كرده به موقان رفت و پنج روز در موقان توقّف فرمود ، كه ناگاه از عقب ، لشكر مغول رسيدند . و سلطان را چون طاقت مقاومت نبود ، نماز شام را بر جايگاه گزارده خود به كوهستان درآمد . مغولان چون بنگاه سلطان را خالى يافتند ، آنچه توانستند از آنجا برداشته بازگشتند .
و سلطان در زمستان امسال در اروميه و اشنى ( اشنويه ) مقام داشت و چون بر وزير شرف الملك بلدرجى كه در قلعهء قبان ( ماكو ) بر سر حرمها گذاشته بود افترايى كرده بودند كه در وقت غيبت سلطان و انقطاع آوازهء او طمع در خانه و حرم كرده بود و اين خبر به سمع سلطان رسانيده بودند ، در اين وقت كه سلطان بدان حدود رسيد ، وزير بلدرجى از ترس سلطان و بيم آن تهمت از قلعه بيرون نمىآمد . آخر الأمر چون بلدرجى ديد كه مخالفت او با سلطان پيش نمىرود ، بالضروره در مقام عذرخواهى شده از سلطان عهد و ميثاق درخواست نمود . و سلطان از جهت خاطرجويى او توتار خان را كه از مقرّبان سلطان بود به اندرون فرستاد تا وزير را بعد از نصايح بسيار به عهد و امان از قبل سلطان بيرون آورد . چون بندگان وزير بيرون خراميدند سلطان كوتوال قلعه را حكم فرمود كه وزير را نيكو محافظت نمايد و اموال و اسباب او را بالتمام غارت فرمود و بعد از چند روز از آن منزل كوتوال سفر آخرت پيش گرفت .
و چون آن فوج از سپاه مغول كه از عقب سلطان تا به موقان آمده بنگاه او را غارت كرده بازگشته نزد سردار خود ، جرماغون رفتند ، وى ايشان را از بازگشتن بسيار ايذا و آزار رسانيد و گفت : « هيچ عاقلى اين كار كند كه مثل سلطان جلال الدّين منكبرنى خصمى زبردست اينچنين
هامش
( 1 ) . سياست نادرست و رفتار بد سلطان جلال الدّين با خليفه و اسماعيليّه و پادشاهان ممالك همجوار و رعاياى عموم ممالك ، آخر سر نتيجهاش آن شد كه هيچكدام از اين اشخاص نه تنها به كمكش نيامدند ، بلكه بعضى از ايشان مثل اسماعيليه و مسلمين گنجه و تبريز تبعيّت از مغول را بر حكومت او ترجيح دادند و حتى در دفعهء آخر اسماعيليه ، مغول را بر ضعف حال وى مسبوق كردند . در هرحال آنچه كه مسلم است و دوستان و دشمنان سلطان جلال الدّين بر آن اذعان دارند اين است كه جلال الدّين و سپاهش ديوارى بودند محكم ، ميان اسلام و تاتارها . با مرگ جلال الدّين و تارومار شدن سپاه وى ، اين ديوار فروريخت و پس از آن نه سلاطين ايوبى و نه سلاجقهء روم قادر نشدند سدى باشند در مقام اين سيل بنيانكن .