تولوى خان در آن وقت به سر بالين او آمد و قامان ، چنان كه عادت ايشان است ، افسون خوانده بودند و رنج او را - چنانچه قاعدهء ايشان است - در آب [ به كاسهاى ] شسته . تولوى خان از بسيارى محبّت و اخلاص كه با برادر داشت آن كاسه را برگرفت و به نياز هرچه تمامتر روى به آسمان آورد و گفت : « اى خداى جاويد ! تو مىدانى كه اگر گناه است ، من بيشتر دارم ؛ چه ، در فتح ولايات چندان خلايق را بيجان گردانيدهام و زنان و فرزندان ايشان را اسير كرده . و اگر به جهت هنرمندى اوگتاى قاآن را مىبرى من خوبتر و هنرمندترم . او را ببخش و مرا ببر . »
اين سخنان را از روى نياز و اخلاص گفت و آن آب را فروكشيد . بعد از دو سه روز اوگتاى قاآن شفا يافت و تولوى خان اجازت خواسته پيشتر روان شد ، و در اثناى راه رنجور شد و درگذشت ، لهذا همواره خاتون تولوى خان ، سرقوقيتى بيگى « 1 » مىگفت كه « آنكس كه يار و آرزوى من بود در سر اوگتاى قاآن رفته و خود را فداى او كرده . » و قاآن در ختاى در موضعى كه به آلتان كرا « 2 » اشتهار دارد تابستان گذرانيده ، اوّل زمستان به تختگاه خود نزول نمود .
و از جمله وقايع اين سال آنكه چون سلطان جلال الدّين از پيش پادشاهان روم و شام به وضعى كه سابقا قلمى شد روى برتافت ، به خوى آمده در مقام تهيهء سپاه گشت كه به يك ناگاه منهيان رسانيدند كه جرماغون نويان با لشكرى بىاندازه از آبآمويه عبور نموده متوجّه عراق است . سلطان جلال الدّين چون اين خبر شنيد بسيار متفكّر شد و بعد از فكر و تأمّل بسيار جمعى از مردم دانا را برگزيد و به طريق ايلچيگرى نزد حكّام روم و شام و بغداد فرستاد و ايشان را از توجّه لشكر تاتار اعلام بخشيد و گفت كه « شما را يقين باشد كه من ميانهء شما و لشكر تاتار به مثابه سدّ سكندر استوار و پايدارم . اگر خللى به قواعد سلطنت من راه يابد و من از ميانه برخيزم ، شما يك لمحه به فراغت در خانههاى خود نتوانيد نشست . پس صلاح همگنان در آن است كه هريكى از شما فوجى از سپاه خود به امداد من بفرستيد تا سپاه من قويدل شده به دفع حضمان پردازند . و اگر در اين باب تغافل ورزيد ، عن قريب است كه سپاه تاتار دمار از روزگار شما برمىآورد و هيچكس را ياراى مقاومت ايشان نخواهد بود . »
القصّه هرچند فرستادگان سلطان جلال الدّين با اين سلاطين و حكّام در اين باب سخنان معقول و سنجيده گفت و خاطرنشان ايشان كرد كه لشكر به مدد سلطان بايد فرستاد ، ايشان نيز ميان خود اين معنى را معقول دانسته در صدد آن شدند كه لشكرها به امداد سلطان جلال الدّين بفرستند ، امّا چون دولت اولاد چنگيز خان در اقبال بود و دولت خوارزمشاهيه روى به ادبار داشت ، ناچار ميانهء ايشان مخالفت به هم رسيد و به واسطهء اختلاف كلّهم از ارسال سپاه به مدد
هامش
( 1 ) . متن : سوقينى نيكر .
( 2 ) . متن : التاكراد .