تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3780

مساهمون:

ص٣٧٨٠
قداسنگوم « 1 » و قوبگادر با چند امير ديگر در صحرا و كوه چپر بسته و ياساميشى كرده به جرگه ايستاده‌اند و مترصّد جنگ . تولوى خان چون ديد كه ايشان بسيارند ، شيگى قوتوقونويان « 2 » را به خلوت طلبيده با وى كنگاچ كرد و گفت كه « مصلحت آن است كه تو با سيصد سوار پيش روى و نزديك ايشان جولان كنى تا ايشان از جاى خود بجنبند و جرگهء ايشان از هم بپاشد . » قوتوقونويان به موجب فرمان پيش رفت و هرچند شوخى كرد ايشان اصلا حركت نكردند و از جاى خود نجنبيدند ؛ به جهت آنكه جرگهء ايشان پراكنده شود ، امّا به واسطهء بسيارى لشكر خود و قلّت لشكر مغول آن‌چنان تكبّر و نخوت در دماغ ايشان جاى گرفته بود كه لشكر مغول را مطلقا اعتبارى نمىكردند و سخن‌هاى بلندبلند مىگفتند و خيالات فاسد به خاطر مىرسانيدند . چون تولوى خان ديد كه ايشان مطلقا جرگهء خود را بر همه نمىزنند ، فرمود كه : « مادام كه ايشان از جاى خود حركت نكنند ما را جنگ كردن با ايشان مصلحت نيست . پس صلاح كار ما آن است كه به جانب ولايت و شهرهايى كه پادشاه ايشان مىباشد رويم و به لشكر بزرگ پيونديم . » بنابراين ، توقولقوى چربى « 3 » را با هزار سوار به راه قراولى تعيين نمود تا از قفا مىآمده باشند و خود به جانب دست راست روان شد . لشكر ختاى چون اين حكايت شنيدند در عقب او به حركت آمدند و سه روز لشكر مغول پيش‌پيش مىرفت و ايشان در عقب آنها مىراندند . روز سيم ختاييان بر توقولقو چربى زدند . و چون آبى در پيش بود چهل مرد مغولى را كشته در آن رودخانه انداختند . توقولقو چربى به هزار حيله گريخته خود را به تولوى خان رسانيد و حقيقت حال را معروض داشت . تولوى خان فرمود تا جيداميشى كنند ؛ و اين نوعى از علم سيمياست كه سنگى چند از هرگونه سنگ‌ها كه در آن بلاد مىباشد جمع كرده در آب مىشويند ؛ چه ، خاصيت آن سنگ‌ها آن است كه چون آنها را در آب نهند و بشويند اگر در قلب تابستان باشد كه به قدرت حق تعالى باران و برف و دمه ظاهر شود . در اردوى تولوى خان شخصى قنقلى آن شيوه را نيك مىدانست . به موجب حكم شروع در جيداميشى كرده ، و تولوى خان فرمود تا تمامت لشكريان نمدهايى كه دافع باران باشد بپوشند و سه شبانه‌روز از پشت اسب جدا نشوند . پس سپاه مغول به ميان ولايت ختا به ديه‌هايى كه رعايا گريخته بودند و نعمت و اسباب و اموال گذاشته رسيدند و در خانه‌هاى رعايا فرود آمدند و اسبان خود را در جايهاى گرم بستند و خود سير و خوشحال شدند .
هامش
( 1 ) . متن : زلكوقتر نكودر . ( 2 ) . متن : شكىنويان . ( 3 ) . متن : قوتولقو چربى .