تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4215

مساهمون:

ص٤٢١٥
ساعتى سلطان با او مباحثه كرد . آخر الأمر اركليخان پسر سلطان از بالا پيلبان را اشارت كرد تا پيل را بر سر سندى موله براند و او را زير پاى پيل نرم ساخت . ضياء برنى كه در آن زمان از جمله اكابرزاده‌هاى وقت بود گويد كه من ياد دارم كه روز قتل سندى موله بعد از كشتن او آن‌چنان بادى برخاست كه تمام عالم تاريك در نظر مىآمد و ساعتى نيك كس كس را نمىشناخت . و آن سال مطلقا باران نشد ، و در دهلى آن‌چنان قحط به هم رسيد كه خلقى بسيار از گرسنگى هلاك شدند ، و در زمين سوالك نيز يك قطره باران نشد . بنابراين ، هندوان آن سرزمين با زن و بچه [ 367 الف ] به دهلى مىآمدند و از غايت گرسنگى بيست و سى يك جا مىشدند و خود را به آب جون مىانداختند تا غرق مىشدند . و بعد از كشته شدن سندى موله شروع در ادبار دولت سلطان جلال الدّين شد ، تا آنكه بالكلّيه دولت از دست ايشان برفت . و نيز ضياء برنى در تاريخ فيروزشاهى آورده كه قبل از آنكه سندى موله به دهلى آيد در اثناى راه وقت توجّه به دهلى او را با شيخ فريد اتّفاق ملاقات افتاد و دو سه روز در منزل شيخ فريد توقّف كرده بود . روزى در اثناى صحبت داشتن ، شيخ فريد با سندى موله گفت كه « تو مىخواهى كه دهلى روى و در آمدوشد خلق به روى خود بگشايى و بارنامه از براى خود پيدا كنى . در آن باب ما به تو چيزى نمىگوييم . آنچه صلاح خود دانى تو را كسى مانع نخواهد بود . امّا از من يك وصيت نگاه دار بايد كه با ملوك و امرا اختلاط نكنى و آشنايى آنها را موجب هلاكت خود دانسته از آمدوشد ايشان در خانقاه خود اجتناب نماى . آخر الأمر چون سندى موله وصيّت شيخ فريد - كه عين صواب بود - نگاه نداشت ، رسيد به او آنچه رسيد . و از جمله وقايع اين سال يعنى سال ششصد و هفتاد و نهم از رحلت آن بود كه سلطان جلال الدّين به جانب ريتنهور لشكر كشيد . و در آن ايّام پسر كلان سلطان جلال الدّين ، خانخانان ، نمانده بود . سلطان جلال الدّين پسر ميانى خود اركليخان را چتر داده در كيلوكهرى به جاى خود گذاشت و متوجّه ريتنهور شد . و در رفتن جهاين را بگرفت و بتخانه‌هاى ايشان را خراب كرد و از ولايت جهاين و مالوه غنايم بسيار به دست آورد و سپاه سلطان جلال الدّين صاحب مال و جاه شدند ، و راى ريتنهور با زن و بچه و سپاه خود از راوتان و غير آن به قلعه درآمده حصار را ضبط نمود . سلطان جلال الدّين در مقام گرفتن قلعهء ريتنهور شده فرمود تا مغربىها راست كنند و سباطها و كركج‌ها برانند . در اثناى آنكه مردم در استعداد قلعهء ريتنهور آمده چون قلعه را مشاهده نمودند انديشهء بسيار نمود و در آخر روز باز به جانب جهاين رفت و صباحى اركان دولت و امراى خود را طلب داشت و به ايشان گفت كه « من مىخواستم قلعهء