ريتنهور را محاصره نمايم ، امّا ديروز چون آن قلعه را ملاحظه كردم بر من يقين شد كه گرفتن اين قلعه تا آنكه چندين هزار مسلمان ضايع نشوند ممكن نيست ، و من چون يك مسلمان را بهتر از چندين هزار از آن قلعه مىدانم و بعد از كشته شدن چندين مسلمان و بيوه شدن چندين عورات و يتيم ماندن چندين اطفال ، مالهاى آن قلعه به من چه كار آيد ؟ بنابراين ، ترك آن عزيمت نموده متوجّه دهلى مىگردم . »
احمد حب كه از مقرّبان سلطان جلال الدّين بود و داخل در مشورت ملكى ، به عرض رسانيد كه « سلاطين در وقت جهانگيرى ملاحظهء كشته شدن مردم نبايد كرد . ديگر آنكه اگر خداوند عالم ترك گرفتن اين قلعه كرده بازگردد ، اين قلعه را خيال ديگر به خاطر خواهد رسيد و پاى از دايرهء خود بيرون نهاده در خرابى ملك خداوند عالم دست دراز خواهد نمود . »
سلطان از سخن احمد حب آزردهخاطر شده با وى گفت كه « گويا خيال تو آن است كه من نمىدانم كه سلاطين را از كشتن و كشته شدن مردم پروا نمىباشد . ايشان را غرض نام خود است ، چنانچه اگر بر سر قلعهء خالى صد هزار كس را به كشتن دهند هيچچيز به خاطر ايشان نمىرسد . امّا اين كارهاى مسلمانان و جماعتى كه به بازگشت آخرت معتقدند نيست . اين افعال جبّاران و فراعنه است . من بارها به تو گفتهام كه من پيروى و متابعت فرمان رسول خدا مىنمايم . آنچه ايشان مىنمايند در اداى آن تا جان همراهم و آنچه ايشان از آن منع كردند من هرگز دانسته گرد آن نخواهم گشت ، و تو هربار ما را متابعت سلاطين جبار مىفرمايى و چنان مىكنى كه من رسوم و آيين سلاطين جبّار و قهّار نشنيدهام و نمىدانم . »
و در اين باب ميانهء ايشان چيزها بسيار مذكور شد كه تفاصيل آن در تاريخ ضياء برنى مسطور است . و سلطان جلال الدّين ترك حصار قلعهء ريتنهور كرده به جانب دار السلطنهء دهلى بازگشت .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4216
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٤٢١٦