كار از دشنام گذرانيده روى به ملك تاج الدّين آورده گفتند : « اين ملك لايق پادشاهى تويى و سلطان جلال الدّين هيچ مناسبت به سلطنت ندارد » و جمعى گفتند كه « خلجان هرگز شايستهء سلطنت نبودند و در هيچ عهد خلج جهاندارى نكرده . اكنون ما سلطان جلال الدّين را از ميان برمىداريم و تو را به سلطنت مىنشانيم . » چنانچه يكى از آن ميان گفت كه « من كار سلطان جلال الدّين را به اين نيم شكارى تمام مىكنم . » و ديگرى در حالت مستى دست بر تيغ خود نهاد و گفت كه « من به اين تيغ او را مانند خيار تر به دو نيم مىزنم . » و همچنين هريكى بيهودهاى مىگفتند .
اتّفاقا يكى از آن ميان برخاسته بيرون رفت و بىتوقّف خود را به خدمت سلطان جلال الدّين رسانيد و صورت مجلس شراب را به تفصيل بازگفت . و چون سلطان جلال الدّين بيشتر آنچه آن بدبختان از بيهوده در مجلس شراب از دشنام و [ 365 ب ] غيره مىگفتند شنيده بود ، اين نوبت از شنيدن اين سخنان متأثر گشت ؛ چه ، اكثر كافر نعمتان به ملك تاج الدّين بيعت كرده بودند ، بنابراين ، طاقت صبر نياورده همان لحظه جمعى را فرستاد [ ] « 1 » تيغ حاضر افتاده ، از ميان شما كدام مرد است كه اين تيغ بر دست گيرد و آشكارا درآويزد ؟ اينك من بىتيغ و سلاح نشستهام . آن بىدولتان همه سر خجالت در پيش انداخته مانند گنگان خاموش ماندند . و سلطان جلال الدّين از خشم چيزها مىگفت . و چون شدّت سلطان اندك فرونشست ، يكى از ندماى سلطان ، ملك نصرت نام به واسطهء آنكه در مجلس سلطان بسيار گستاخ بود و اتّفاقا در آن مجلس نيز حاضر بود و سخنان زشت بسيار گفته بود ، در اين وقت او بنابر ظرافت و گستاخىاى كه داشت در جواب سلطان گفت كه « خداوند نيكو مىداند كه مستان در حالت مستى و سورت شراب نامعقول بسيار مىگويند و ژاژ مىخايند . آرى ما تو را كه همچون فرزندان مىپروريم خواهيم كشت و پادشاهى ديگر از تو مهربانتر پيدا خواهيم كرد و يا شما را به واسطهء اين نامعقول گفتن و بدمستى كردن گردن خواهيم زد و همچو ما ملكان و ملكزادگان كه چون خود را در پاى مركب تو مىريزند خواهى يافت . »
و چون سلطان نيز در آن وقت شراب خورده و دماغش تر بود ، از اين جواب ناصواب ملك نصرت خشم و شدّت او بالكلّيه بر طرف شد و از روى نصيحت روى به طرف آن جماعت آورده فرمود كه « اى نادانان ، چنانچه شما در مجلس شراب به من مىگوييد اگر پادشاهى ديگر به جاى من مىبود به يك كلمه از آنها دمار از روزگار شما برمىآورد ، من مردى مسلمانام و قهّارى و جبّارى نمىتوانم به خود قرار داد . حقّ سبحانه تعالى در طبيعت
هامش
( 1 ) . جاى دو سه كلمه در متن بياض افتاده است .