بعد از آن فرمود تا ملك چهجو را كه يكى از زمينداران هندوستان او را گرفته به خدمت سلطان جلال الدّين آورده بود ، در محفّهاى نشانيده به ملتان بردند و به حاكم ملتان در باب او سفارش بسيار نوشت كه از خوردن و پوشيدن آنچه خواهد به او مىرسانيده و محافظت او مىكرده باشد ؛ و در اين باب نيز هرچند امراى خلج مبالغه نمودند كه شخصى كه وارث ملك باشد و چندگاه در اين ديار سكّه و خطبه به نام او باشد ، گذاشتن از سياست ملكى بسيار دور است ، مطلقا قبول نفرموده و جايگير ملك چهجو را كه عبارت از ولايت كره باشد به برادرزاده و داماد خود سلطان علاء الدّين ارزانى داشت و خود از بداؤن مراجعت نموده مظفّر و منصور به كيلوكهرى درآمد ؛ و در مقام تربيت سپاه و آبادانى ولايت شد ؛ و مهمّات ملكى را آنچنان نظام و قرار داد كه هيچكس بر كسى ظلم و تعدّى نتوانست كرد . امّا جوانان خلج و جماعتى كار ناديده هميشه زبان طعن به سلطان جلال الدّين داشتند و در مجالس و محافل با يكديگر مىگفتند كه جلال الدّين هرچند شجاع و صفشكن است ، امّا چون مدّت عمر خود را در امارت و استيفاى لذّات و عيش و سرور گذرانيده از وى سطوت سلاطين و سياست پادشاهان نمىآيد كه ركن بزرگ جهاندارى است ؛ و كسى كه اين ركن اعظم پادشاهى را ندارد ، محال است كه سلطنت تواند كرد ، و ركن ديگر سلطنت و جهاندارى بخشش زر و خرج آن به افراط است و سلطان جلال الدّين در اين صفت نيز قاصر است .
حاصل كلام آنكه پادشاهان را دو صفت ناچار است : يكى سياست كه از آن مخالفان و دشمنان بترسند ، و ديگر عطا و بخشش كه از ممرّ آن سپاهيان اميدوار باشند و از روى اخلاص و يك جهتى مهمّات را به پايان رسانند . و اين در باب سياست و قهر اعداى خود آنچنان است كه ياغيان را خلعت داده حريف مجلس خاص خود مىگرداند و شريك ملك با تعظيم و تكريم به ملتان كه سرحدّ ولايت است مىفرستد ، و دزدان و راهزنان را بسيار پيش مىآورند و ايشان را مانند مشايخ كبار و قاضيان سوگند مىدهد كه بعد از اين دزدى و راهزنى نكنيد ، و مىگذارد . و اكثر اوقات در سر ديوان مىگويد كه « من آدمى را كه بسته پيش من مىآورند ، نمىتوانم كشت . آرى در جنگ و معركه خونريزى مىتوانم كرد . »
القصّه جمعى از مقرّبان سلطان جلال الدّين كفران نعمت او را با خود قرار داده همّت بر دفع سلطان گماشتند و در مجلس شرابى كه در منزل ملك تاج الدّين كه از امراى بزرگ بود به هم رسيده بود و اكثر امراى خلج در آن مجلس جمع شده ، در حالت مستى بنابر عادت مقرّر كه هميشه در وقت مستى دشنام و فحش به سلطان جلال الدّين مىدادند و چيزهاى ركيك نامناسب به وى نسبت مىكردند ، و سلطان جلال الدّين دائما آن اوضاع ايشان را مىشنيد و مىفرمود كه « بر سخن مستان گرفت نبايد نمود كه مستان گه فراوان خورند . » امّا در اين مجلس
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4209
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٤٢٠٩