اتّفاقا قبل از آنكه سلطان جلال الدّين برسد اركليخان با جمعى از سوار خلج كه همه در تيراندازى آنچنان ماهر بودند كه در شب تار ديدهء مور و مار را به پيكان تير آبدار مىدوختند ، در برابر ايشان رسيده ، و راوتكان پتخور و باريكان موزهفروش چون سپاه خلج را بسيار اندك مشاهده نمودند ، بنياد شور و شعف كردند و در مقام جنگ و جدال درآمدند . اركليخان با آن جماعت معدود دست به تير كرده به يك شپهء تير آنچنان ايشان را از دود چاشنى چشانيد كه فى الحال روى به گريز نهادند ، و دليران خلج دست از تير بازداشته با شمشير ايشان را مانند گياه مىدرويدند . و چون امراى چهجو همه هندوستانيان بودند كه هرگز روى جنگ نديده ، در صدمهء اوّل راه فرار پيش گرفته مانند بنات النعش پراكنده و متفرّق گشتند . و ملك چهجو گريخته در ميانهء مواشى كه در آن حدود بود رفت ، و بعد از چند روز مقدّمهء آن لشكر او را بند كرده به خدمت سلطان جلال الدّين فرستاد . و از امراى مقرّب سلطان بلبن جمعى كثير را جوانان خلج اسير نموده دو شاخهها در گردن ايشان نهاده به خدمت سلطان جلال الدّين آوردند .
و چون نظر سلطان جلال الدّين بر آن جماعت كه اكثر ايشان در زمان سلطان غياث الدّين بلبن امراى معتبر بودند و الحال به آن خوارى و زارى گرفتار شده ، افتاد ، بسيار آزردهخاطر گشته فرمود كه دو شاخهها از گردن ايشان بردارند و ايشان را از سركار خاصّهء خود لباس بزرگانه پوشانيد و در مجلس شراب خود حاضر كرد و با ايشان ملايمت بسيار و تلطّف بيشمار اظهار مىفرمود . و هرچند سلطان جلال الدّين گرمى و مهربانى بيشتر مىكرد ، ايشان را خجالت و انفعال بيشتر مىشد . جمعى كثير از خلجيان اين معنى را در سياست ملكى مخل دانسته به عرض رسانيدند كه اين جماعت حرامنمك را به سياست تمام بايد كشت تا ديگران عبرت گرفته دست از فتنهانگيزى بازدارند ، و هرگاه سلطان اين نوع كسان را اينچنين نوازش مىكرده باشد [ 365 الف ] همه كس را هوس مخالفت و ياغيگرى خواهد . سلطان جلال الدّين در جواب آن جماعت چنين گفت : « اينها حرامنمكى نكردهاند ؛ چه ، من پادشاه ايشان نبودهام كه مخالفت ايشان با من حرامنمكى باشد ، بلكه ايشان دولتخواهى سلسلهء ولىنعمت خود كردهاند و مىخواستند كه اين دولت از خانوادهء سلطان بلبن بيرون نرود . غايت آنكه چون ارادهء ازلى حقّ سبحانه تعالى به آن تعلّق گرفته كه چند روز اين حكومت ظاهرى در آخر عمر به من متعلّق باشد ، ارادهء ايشان به ظهور نرسيد . اكنون من چون با اين جماعت كه هريكى از ايشان قبل از اين به اندك مدّت آن حالت را داشتند كه اگر اندك التفات به من مىكردند نهايت اعتبار خود مىدانستم بىمروّتى كرده همه را به قتل رسانم ، اين هرگز از من به وجود نخواهد آمد .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4208
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٤٢٠٨