حضرت قاآن آمدند و سنقر سفيدپاى و منقار سرخ و عقاب سپيد پيشكش قاآن كردند .
قاآن بسيار خوشحال شده ايشان را سيور غاميشى فرمود و آش از شيرهء خود جهت ايشان فرستاد . و چون عادت مغول در كشتن گوسفند آن بود كه اوّلا سينهء او را مىشكافتند تا خون فاسد از وى بيرون رود - و همين غرض از ذبح گوسفند به طريق متعارف مىباشد ، غايت رسم هرديار و هرجماعتى طور ديگرى مىباشد - آن سوداگران كوتاهنظر چون بر غرض ذبح گوسفند كه به هردو وجه حاصل مىشد اطّلاع نداشتند ، به گمان خود آن طرز مغول را ناروا انگاشته ، دست از طعام بازداشتند . سنگه وزير بنابر مخالفت دينى اين معنى به عرض قاآن بر وجه زشت رسانيد و گفت : « ايشان مىگويند كه اين طعام مردار است . » از آن رهگذر بسيار آزردهخاطر گشته ، فرمود كه چون يقين ماست كه غرض از كشتن گوسفند دفع خون فاسد اوست و اين غرض از سينه شكافتن زود و بهتر حاصل مىشود ، بعد از آن در ممالك محروسهء ما هركه به غير از اين طريق گوسفند را بكشد او را به سياست تمام بكشند و مال او را ديوانى سازند .
سنگه وزير اين حكم را نعمت غير متوقّع دانسته در مقام تفحّص و تفتيش شده جمعى از متعصبان را كه بر خلاف حكم اولى الأمر كه به اتّفاق عقلا رعايت آن واجب است جرئت مىنمودند ، بسيار اهانت و ايذا كه در حقيقت مستحق صد برابر آن بودند ، رسانيدند . از آن جمله [ مولانا ] برهان [ الدّين ] بخارى واعظ خان باليغ ، كه از شاگردان شيخ سيف الدّين باخرزى بود ، چون بر خلاف حكم اولى الأمر اصرار نموده مكرّر گوسفند را خود ذبح كرده بود ، حكم شد كه او را از خان باليغ اخراج نمودند و به منزى فرستادند تا در آنجا وفات يافت . همچنين جمعى ديگر از كمال حماقت و تعصّب از عقاب و عذاب اخروى كه مترتّب بر مخالفت اولى الأمر پادشاه زمان باشد غافل شده مرتكب چيزى مىشدند كه منع آن شده بود و به اعتقاد فاسد خود آن را دين نام مىكردند ، و حال آنكه شارع در باب اطاعت اولى الأمر بيش از همه چيز امر فرموده . آخر الأمر جمعى از سوداگران كه در ديوان قاآن روشناس معتبر بودند ، مثل بهاء الدّين قندزى و شادى ژوچانگ « 1 » و عمر قرقيزى و ناصر الدّين كاشغرى اتّفاق نموده به عرض قاآن رسانيدند كه اكثر تجّار از ختا بيرون رفتند و آمدورفت آنها بر طرف شد ، وزير سنگه نيز به واسطهء رشوت كلّى كه از سوداگران گرفته بود در اين باب موافقت به ايشان ورزيده به عرض رسانيد كه حاصل تمغا بالكلّيه بر طرف شد . اگر همانا حكم شود كه هركس به وضع خود بوده باشد ، آمدورفت تجّار كه در معمورى ولايت ضروريست خللپذير نگردد ،
هامش
( 1 ) . متن : شادى اوجانى .