احمد را با امير تركان نام كه از قوم قپچاق بود [ 355 ب ] بر سر خزنيه و قرشى گذاشت . و امير احمد از كمال اعتبارى كه داشت به شوفنجان ملقّب شده بود و « شو » لقب بزرگ فنجانان مىباشد و وزير ختايى كه به گاؤفنجان اشتهار داشت . چون با وجود كثرت اقوام و اتباع به امير احمد نمىرسيد در مقام دفع او شده جمعى از خويشان و نوكران خود را بر دفع امير احمد گذاشت .
اتّفاقا يكى از غلامان را كه آبدار امير احمد بود بر اين اطّلاع يافته او را خبردار ساخت .
امير احمد چون بر حقيقت حال اطّلاع يافت شبانه چهل سر اسب از اسبان اخته كه به جو بسته بودند برگزيده همان شب از دايدو بيرون آمد و روى به اردوى قاآن نهاد . و در آن شب پنج فرسنگ راه رفته به ديهى كه آن را شنزاى « 1 » گويند رسيد . على الصباح چون وزير ختاييان خبر شد كه امير احمد بيرون رفته ، جماعتى را در عقب او فرستاده بود كه مبادا وقتى امير احمد بر ارادهء ايشان اطّلاع يافته قبل از آنكه ايشان كارى كنند بيرون رود . و همانا اين احتياط وزير ختاى به جاى خود بود ؛ چه ، امير احمد چون بر رودخانهاى كه در سر راه بود رسيد ، معلوم شد كه بر سر پل جمعى از ملازمان وزير ختاييان نشستهاند ، بنابراين ، امير احمد راه پل را گذاشته قدرى به جانب دست راست رفت ، مىخواست كه خود را بر رودخانه زند كه گماشتگان وزير ختايى رسيده او را مانع شدند .
مقارن اين حال وزير ختاى خود رسيد . و جلو امير احمد را گرفته بازگردانيد و گفت :
« قاآن ما را گذاشته تا مهمات ديوانى را سرانجام مىكرده باشيم . اكنون تو بىمشورت و كنگاچ كجا مىروى ؟ » امير احمد گفت : « قاآن مرا طلب داشته ، بنابرآن مىروم . » و گاؤفنجان كه وزير ختايى باشد نمىگذاشت و امير احمد بازنمىگشت . ايشان در اين گفتگو بودند كه ناگاه ايلچيان كه از بندگى قاآن به بعضى مهمان آمده بودند ، به آنجا رسيدند . امير احمد چون ايشان را از دور بديد ، بشناخت . كس پيش ايشان فرستاد كه « اينك مىخواهم پيش قاآن بروم و وزير ختايى نمىگذارد . » آنكس رفته حقيقت حال را بازگفت . در اين وقت امير احمد از اينجا آواز داد كه « شما دانسته باشيد كه من بنابر طلب قاآن مىخواهم كه به بندگى روم ، گاؤفنجان مرا نمىگذارد . » آن جماعت پيش آمده گفتند : « ما به طلب امير احمد آمدهايم . » گاؤفنجان گفت : « ما را قاآن در اينجا گذاشته كه مهمات خاصّهء ديوانى را صورت مىداده باشيم . » ايلچيان چون بر ارادهء وزير ختايى اطّلاع يافته بودند به سخن او التفات نكرده امير احمد را از دست او گرفته روى به راه نهادند .
و چون امير احمد در ييلاق به خدمت قاآن رسيد ، طبقى سياه پيدا كرده در آن طبق از
هامش
( 1 ) . متن : سناى .