برند كه نام آن تونجنيون است و كارهاى يامها و قاصدان به آن ديوان تعلّق مىدارد ؛ و آن سه ديوان مذكور در تحت فرمان اين ديوان مىباشند . بعد از آن [ 355 الف ] به ديوان پنجم كه آن را ژوشتايى گويند و كار سپاهيان به اين ديوان تعلّق مىدارد ، و بعد از اين به ديوان ششم مىبرند كه نام آن سنويشه است و همهء ايلچيان و بازرگانان و آينده و رونده به اين ديوان متعلّق مىباشند .
و در دولت قوبيلاى قاآن اين ديوان سنويشه تنها به داشمن مفوّض شده ، و چون شخصى را بدين شش ديوان برده باشند آنگاه به ديوان بزرگ كه آن را « شينگ » گويند مىبرند و مىپرسند و خطّ انگشتان آن كسان كه در اين قضيّه وقوف داشته باشند و در ميان معامله حاضر بوده باشند بازگيرند . و معنى خط انگشت در اصطلاح آن است كه چون بند انگشتان مردم به بزرگى و كوچكى و باريكى و سطبرى متفاوت مىباشند هرگاه كه يكى حجّت باز دهد آن كاغذها را در ميان انگشتان او نهند و بر پشت آن حجّت به نشان خط بر موضع بندهاى انگشتان او كشند تا اگر وقتى منكر شود با نشانههاى انگشتان او مقابله كنند ، و چون راست باشد انكار نتواند كرد . و چون بر اين وجه همهء ديوانها احتياط كنند عرضه دارند و به موجب فرمان در آن قضيّه به تقديم رسانند ! و عادت چنان است كه امراى مذكور هرروز به شينگ روند و سخن مردم بپرسند و مهمات ممالك بسازند . و اين چهار چينگسانگ نيز كه بنشينند و ديگر ارباب مناصب مذكور كه بيتكچيان هريك در مرتبهء منصب خود بنشينند و هريكى را شيرهاى « 1 » بر مثال صندلى در پيش نهند كه دوات بر آن نهاده . و هراميرى را نشانى و تمغايى معيّن . و سخن دربندگى قاآن ، آن چهار چينگسانگ به عرض مىرسانند .
و شينگ خان باليغ در غايت مرتبهء بالاتر از همهء شينگها دارد و عملهء آن شينگ دو هزار نفر مقرّراند . و در هرشهرى شينگ نمىباشد مگر در شهرى كه دار الملك باشد و ولايت بسيار داشته باشد ، مانند شيراز و بغداد و اينجا . و لهذا در مملكت قوبيلاى قاآن آن دوازده شينگ بود و در غير شينگ خان باليغ چينگسانگ نمىبود مگر يك امير كه به اسم اميرى و شحنگى بر سر ايشان تعيّن يافته بود و يك فنجان ، و در باقى مناصب برابر يكديگر مىباشند .
اكنون مواضع شينگ دوازدهگانهء قوبيلاى قاآن كه بدين تفصيل است :
اوّل : شينگ خان باليغ و دايدو
دويم : شينگ ولايت جورچه « 2 » و سولانگقه . در شهر چونچو كه بزرگترين شهرهاى ولايت جورچه است .
هامش
( 1 ) . متن : شره . شيره لغت مغولى است به معنى ميز و نيمكت و صندلى .
( 2 ) . متن : خواجه .