تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4163

مساهمون:

ص٤١٦٣
شدند كه بوقا را از وى ترسانيدند و با وى گفتند كه « با وجود صاحب‌ديوان هرگز مهمّ تو رونق و رواج نخواهد گرفت و تا او در ميان خواهد بود ، هيچ احدى به تو رجوع نخواهد كرد ، و تو الحال ملاحظه كن كه به مجرّد آنكه او را يك بار به خدمت پادشاه بردى با آنكه پادشاه به او التفات نفرمود جميع مردم به او رجوع دادند و از اين‌كه او مىگفته باشد كه من مباشر اشغال ديوانى نخواهم شد مگر به نيابت امير بوقا و آن نيز اگر او مبالغه كند ، تو باور كرده‌اى . عن قريب است كه او چون استقلال و تمكّن يابد ، با تو همان كند كه با ارغون آقا كرده بود . » حاصل كلام آنكه معاندان چندان چيزها به امير بوقا گفتند كه او ترك دوستى قديم كرده در مقام آن شد كه هرچند زودتر صاحب‌ديوان را هلاك كند بهتر . بنابراين ، به ارغون گفت كه « پدر ايلخان اباقا خان را با وجود چندين تربيت و نيكويى قصد كند و او را به زهر هلاك گرداند ، از وى چه نيكو بندگى توقّع توان داشت ؟ » ايلخان قبل از اين در اين باب تردّد داشت ، امّا چون از امير بوقا كه او را مخلص و دولتخواه خود مىدانست اين حكايات شنيد ، تردّد از خاطر او بر طرف شد و يقين [ 353 الف ] دانست كه اباقا خان را او قصد كرده و غير آن مساعى جميلهء صاحب‌ديوان در باب تربيت لشكر جهت سلطان احمد چندان به عرض ارغون رسانيدند كه ارغون خان در قتل او مضطر شد ، بنابراين ، حكم فرمود كه امرا يارغوچى و اوگتاى « 1 » بنشينند و سخن صاحب‌ديوان را تحقيق كرده به عرض رسانند . صاحب‌ديوان را چنانچه رسم ايشان بود دستها محكم بسته به يارغو پرسيدن بازداشتند . صاحب‌ديوان در جواب ايشان چنين گفت كه آنچه ارباب غرض و اصحاب حسد از من به عرض پادشاه روى زمين رسانيده‌اند ، من به اميد عفو همه را قبول دارم غير از نسبت اين تهمت كه قصد ولىنعمت باشد كه از آن خبر ندارم . مقارن اين حال ارغون عازم ارّان شد ، و چون به اوجان رسيد حكم شد كه مبلغ دو هزار تومان زر نقد از صاحب‌ديوان بستانند . صاحب‌ديوان چون يك تومان زر نقد نداشت . كس پيش امير بوقا فرستاد كه « بر همگنان ظاهر و روشن است كه من هرگز مانند جاهلان زر نقد در زيرزمين نمىنهادم و آنچه به دست من مىآمد املاك مىخريدم . اكنون املاك من آن‌قدر هست كه هرروز هزار دينار حاصل آن مىشود ، امّا زر نقد يك دينار ندارم . » و محصّلان در آن باب كار به جايى رسانيدند كه صاحب‌ديوان را شكنجه كرده آن مقدار چوب مىزدند كه از هوش مىرفت و باز چون به هوش مىآمد همان جواب مىگفت كه من زر نقد ندارم .
هامش
( 1 ) . جامع التواريخ : قدان .