تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4162

مساهمون:

ص٤١٦٢
يك منزل برآمد ناگاه ملك امام الدّين قزوينى كه از درگاه ارغون خان به تفحّص حال صاحب ديوان نامزد شده بود ، به وى رسيد و به اتّفاق صاحب‌ديوان به جانب تبريز بازگشت . و چون ايشان به ساوه رسيدند اتابك يوسف شاه لر و خمارى متعاقب رسيدند و ايشان صاحب‌ديوان را بشارت عام و خاص رسانيدند كه پادشاه جهان ارغون خان فرمود كه « حقّ سبحانه تعالى از كمالت و عنايت خود مرا به تاج و تخت رسانيد و دشمنان ما را هلاك گردانيد . ما نيز گناه جميع گناهكاران را بخشيده و قلم عفو بر جرايد جرايم ايشان كشيديم ، و اگر صاحب‌ديوان به خدمت ما مبادرت نمايد او را به عنايات پادشاهانه سرافراز گردانيده مطلقا جرايم او را به خاطر عاطر خود راه نمىدهيم . » چون اين مژده به سمع صاحب‌ديوان رسيد زبان به شكر پروردگار گويا گردانيد و به عنايات گوناگون و ستايش خداى اشتغال نمود و به مستحقّان نويد تصدّقات و خيرات داد . و در اين وقت از كمال اميدوارى و انبساط و خوشحالى مكتوبى مرغوب محبّت اسلوب مشتمل بر لطايف الهى و عنايات پادشاهى انشا فرمود و به جانب حكّام عراق و خراسان فرستاد . و چون آن مكتوب مشتمل بر عبارات عربى بود و از نظم و نثر آيات قرآنى بسيار داشت ايراد آن در اين مقام كه بنابر آسانى و سهولت فهم فارسىدانان ترك آن شيوه التزام شده مناسب نبود . القصّه صاحب‌ديوان از مژدهء ايشان بسيار اميدوار شده بود به سرعت هرچه تمام‌تر روى به درگاه ارغون نهاد تا آنكه روز جمعه دهم شهر رجب اين سال به اردوى ارغون رسيد در منزل بوقا فرود آمده و بوقا لوازم دوستى قديم را مرعى داشته بسيار به خوشحالى و بشاشت صاحب ديوان را دريافت و روز ديگر بوقا او را همراه به بندگى ارغون خان برد تا رسم اولجاميشى « 1 » را به جاى آورد . ارغون خان اگرچه چندان التفاتى به او نفرمود ، امّا چون تغيّر خاطر نيز نفرمود ، صاحب‌ديوان قدرى اميدوار شد . و ارباب حاجات و مهمات به مجرّد آنكه صاحب‌ديوان را ملاقات پادشاه ميسّر شد روى به وى آوردند . صاحب‌ديوان در جواب ايشان مىگفت كه « من بعد از اين مطلقا مباشر مهمات ديوانى نمىكنم مگر به نيابت امير بوقا و آن نيز اگر او مبالغه نمايد . » در اين اثنا خبر رسيد كه امير على تمغاچى به تبريز رفته پسر صاحب‌ديوان [ يحيى ] را گرفته و محبوس ساخته و املاك و اسباب صاحب‌ديوان را بالكلّيه از تصرّف ايشان برآورده . و منشأ اين حركت آن بود كه جمعى از نويسندگان مثل فخر الدّين مستوفى و حسام الدّين حاجب ، كه هميشه پروردهء نعمت صاحب‌ديوان بود و وى پيش ارغون خان اعتبار يافت گفتند كه ما را همچنان در ملازمت او نبايد بود . بنابراين كمر عداوت او را در ميان بسته در صدد آن
هامش
( 1 ) . رجوع شود به پاورقى 4 ، صفحهء 3840 كتاب .