را براى ارغون بر آب زد و نرد مراد به رأى وى بباخت . و چون خبر در راه به سمع سلطان احمد رسيد مضطرب و متحيّر بماند و چاره غير از آن نديد كه اوّل پيش مادر خود رود و از آنجا استعداد نموده به جانب دربند بيرون رود . و چون همراهان سلطان احمد كه يكى از آنها خواجه بود بر حقيقت واقعه و ارادهء او اطّلاع يافتند همه از وى جدا شدند تا آنكه از نواحى جاجرم صاحبديوان نيز از وى جدا شد و به جانب عراق رفت . چون به اصفهان رسيد اهالى اصفهان در مقام آن شدند كه وى را بگيرند . در آن باب با اتابك يزد ، كه شحنهء اصفهان او را دربند داشت - و منشأ بند كردن او اتابك يزد را آن بود كه وى دم از اخلاص ارغون مىزد و مطلقا پيش سلطان احمد نمىرفت - مشورت نمودند . و چون صورت حال هنوز بر اهالى اصفهان و اتابك يزد ظاهر نشده بود ، در باب گرفتن صاحبديوان دليرى نمىكردند .
و اين معنى چون بر صاحبديوان ظاهر نشد ، دانست كه امروز و فردا حقيقت واقع روشن مىگردد و در آن وقت اهالى اصفهان بىاندامى خواهند كرد ، به بهانهء زيارت قبرستان از اصفهان بيرون شد و عنان عزيمت به صوب قم منعطف داشت . و چون به نواحى قم رسيد در آستانهء معصومه بنت امام موسى الكاظم ، عليهما الصلاة كه در بيرون شهر واقع است توقّف نمود . و ياران صاحبديوان بعد از تأمل و انديشهء بسيار قرار به آن دادند كه پيش از آنكه ارغون خان در مقام تفحّص و تفتيش صاحبديوان شود او را از راه بندر هرمز به هندوستان بايد رفت . امّا صاحبديوان به رفتن هندوستان به هيچوجه راضى نمىشد و مىگفت كه من قهر و صولت طايفهء مغول را بسيار خوب مىدانم و بىمروّتى ايشان در مرتبهاى كه نه ملاحظهء زن دارند و نه كوچك و بزرگ . اكنون بعد از آنكه سى سال در دولت و حشمت گذرانيده باشم معلوم نيست كه از عمر چه مقدار مانده باشد . در اين وقت زن و فرزند و خويش و پيوند را در دست اين طايفهء ظالم گذاشتن و خود را به ساحل نجات انداختن از مردى و مروّت دور است ، مع هذا كه چرخ سستعهد آغاز غدر و بىوفايى كه عادت اوست خواهد كرد ، يقين كه تدبيرها هيچ نفعى نخواهد داد . پس مصلحت آن است كه دست در دامن توكّل زده كارهاى خود را [ 352 ب ] به مسبّب الاسباب سپاريم تا آنچه مشيّت ازلى و ارادهء لم يزلى به آن تعلّق گرفته باشد به ظهور رسد .
و صاحبديوان چون قرار بر بودن داد ، بالضّروره با خود انديشيد كه بودن در عراق و خراسان به ملازمت ارغون خان ميّسر نيست . پس ناچار متوجّه بندگى او بايد شد . شايد به وسيلهء امير بوقا كه دوست ديرينهء ماست ، غبار از خاطر ارغون خان بيرون توان برد . همانا اگر اين ميسّر شد زهى سعادت و اگر اين آرزو صورت نبست ، رضا به قضاى الهى داده به آنچه پيش آيد تسليم شده و چندين خلايق را از نكال و و بال مغول نگاه بايد داشت .
پس قرار به آن داده با دلى پر از اميد و بيم متوجّه اردوى ارغون خان شد . و چون از قم
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4161
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٤١٦١