تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4157

مساهمون:

ص٤١٥٧
و چون سلطان احمد اين خبر شنيد مضطرب و پريشان‌خاطر گشته عنان عزيمت به صوب اردوى مادر خود قوتوى خاتون كه در آن وقت در سراب بود منعطف داشت و امرايى كه همراه بودند در منازل و مراحل از وى جدا مىشدند و تا آنكه صاحب‌ديوان چون به جاجرم رسيد اولاغى چند را به هم رسانيده روى به اصفهان نهاد . و بوقا همان شب جمازه سوارى فرستاد تا لشكر خزادناس را خبردار كند و بگويد كه راه سلطان احمد را از اطراف و جوانب نگاه دارند و از هرجا كه باشد او را پيدا كرده به خدمت سلطان روى زمين شاهزاده ارغون رسانند . و همچنين چريك « 1 » نام مغول را كه بعد از كشته شدن قنقورتاى امير اردوى او شده بود با چهار صد سوار در عقب سلطان احمد فرستادند و ديگر امرا نيز از اطراف و جوانب تعيين شدند كه سلطان احمد را پيدا كرده [ بياورند ] . و در روز شنبه بيست و چهارم ماه ربيع الأوّل هولاچو و كينشو در خرقان به ارغون رسيدند و امير آقبوقا را كه ايناق سلطان احمد شده بود و بوقا از وى رنجيده ، گرفته همراه آورده بودند . و در آن موضع شهزادگان در باب تعيين پادشاه كنگاچ كردند . بوقا گفت كه ايلخانى حقّ و مال شهزاده ارغون است و با وجود او به كسى ديگر سزاوار نيست ، و اروق برادر بوقا به جوشكاب ميل داشت ، و امير تگنا ، هولاچو را جهت ايلخانى لايق مىدانست . چون در اين باب سخنان بسيار گفت و شنيده شد ، بوقا گفت كه « قوبيلاى قاآن كه پادشاه ربع مسكون است پادشاهى ايران را بعد از هلاگو خان برادر خود به فرزند بزرگ او اباقا خان داده كه اكمل و اعقل اولاد بود و بعد از فوت او از راه ميراث به خلف الصدق او ارغون كه او نيز اعقل و اكمل است مىرسد و اگر فضولان در ميان سخنى نگفته بودند و سلطان احمد را در ميان نياورده ، اين همه فتنه و فساد نمىشد . » تگنا تندى و تيزى آغاز نهاد . بوقا شمشير بركشيد و گفت : « تا اين شمشير در دست من است به غير از شاهزاده ارغون كسى ديگر بر سرير ايلخانى ايران نمىتواند متمكّن شود . » امرا از تنگيز كورگان پرسيدند كه وصيّت اباقا خان چگونه بود ؟ گفت من و شيكتور آقا از وى شنيديم كه مىگفت كه بعد از من منگو تيمور پادشاه باشد ، و بعد از وى ارغون . تگنا بانگ بر وى زد كه « تو دروغ مىگويى ، و اين سخن از خود پيدا كردى و از اباقا خان نشنيدى . » در اين وقت شاهزاده ارغون گفت : « مرا بگذاريد كه من پادشاهى نمىخواهم و من به همين خراسان كه پدرم به من ارزانى داشته راضىام . » بوقا گفت : « اى شاهزاده در ابتدا نادانسته به پادشاهى عمّ خود راضى شدى ، تا آنكه صحبت به اينجا رسيد . اكنون به نامستعدّى ديگر باز مىخواهى
هامش
( 1 ) . متن : جزيك .