من اينقدر مىدانم كه اگر سلطان احمد استقلال يابد ، نشانهء مغول را بر روى زمين نخواهد گذاشت و اروق چنگيز خان را بالكلّيه مستأصل و ناچيز خواهد كرد . اكنون مصلحت اين كار در دست شماست . »
پس همگنان قرار به آن دادند كه در آن باب مقدّم از طرف فرزندان و شاهزادگان ، هولاچو باشد و از طرف امرا ، بوقا . جمله اتّفاق كرده گفتند كه هيچكس از سخن ايشان تجاوز ننمايد . و ارقسون نويان « 1 » با تومان خود نيز به ايشان متّفق شد . و اليناق چون داماد سلطان احمد بود و ارغون را به دست آورده ، از سر غرور و نخوت هميشه به عيش و عشرت مىگذرانيد و به هيچ كس التفات نمىكرد ، و آنچه به خاطرش نمىرسيد انقلاب روزگار و بازيچهء فلك كجرفتار بود . پس بوقا گفت : « اكنون صلاح در آن است كه ما ارغون را از بند سلطان احمد خلاص كرده به اتّفاق يكديگر هولاچو را بر سرير ايلخانى متمكّن سازيم . » و غرض بوقا از اختيار سلطنت از براى هولاچو آن بود كه مبادا اگر بالفعل نام ارغون به اين مهمّ ياد كند او را مستحق معنى ندانند و هولاچو مخالفت نمايد و اين مهم از پيش نرود پس همگنان بر اين قرار دادند و بوقا ، ايمجك « 2 » نام شخصى را كه از قبل اليناق موكّل ارغون بود طلب داشته گفت كه « سرّى دارم با تو مىگويم ، اگر تو سوگند ياد كنى كه به هيچكس نگويى ، بگويم . » ايمجك به زبان مغولى آن چنان سوگند ياد كرد كه بوقا خاطر جمع شد . پس گفت : « تو بايد امشب اليناق و نوكرانش را بسيار شراب دهى و خود بيدار و هشيار باشى . »
بعد از آن ايمجك ، امير بورالغور را كه كوكلتاش ارغون بود به همين مصلحت به خدمت او فرستاد و خود با اروق و قورمشى قرار به آن داد كه قرانوقاى و تايتاق را مست و بيهوش كنند .
پس به اتّفاق مجلس طوى بياراستند و اليناق را بخواندند . هرچند اليناق گفت كه امشب محافظت ارغون نوبت من است به شراب مشغول نتوانم شد ، شهزاده جوشكاب گفت كه « محافظت ارغون امشب به عهدهء من . » پس اليناق را به شراب خوردن درآورده آنچنان كردند كه وقت نماز شام او مست شده به خواب رفت . و بوقا در وقت نماز خفتن با سه سوار آمده به اندرون يرگه درآمده به نوعى كه دربانان خيال كردند كه او را به كارى فرستادهاند .
يكى از آن سه نفر را آهسته به در خيمهء ارغون فرستاد تا او را خبردار كند . آن شخص به در خيمهء ارغون رفته او را خبر داد و گفت : « اينك بوقا به وفادارى تو آمده و شهزادگان و امرا و لشكر را در اطاعت تو و فرمانبردارى تو يكدل ساخته است . »
ارغون اوّلا آن سخن را مكر و حيله پنداشت و از آمدن نزد بوقا تعلل مىورزيد .
هامش
( 1 ) . متن : ارفنون نويان .
( 2 ) . نام : امحاك .