تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4156

مساهمون:

ص٤١٥٦
آخر الأمر آن شخص سوگندها ياد كرد كه در اين مهم هيچ مكر و حيله نيست . ارغون چون از خيمه بيرون آمد نظرش بر بوقا افتاد كه سواره ايستاده است . فرمود كه باز اين چه فتنه است ؟ بوقا مضمون اين بيت ادا نمود :
بگفتا كه دولت تو را يار شد * سر بخت دشمن نگونسار شد
پس ارغون را سوار كرده متوجّه بيرون شد و چون به حدّ يرگه رسيد ، مغولى گفت كه « شما چهار سوار به درون رفتيد الحال پنج مىرويد ؟ چگونه است ؟ » بوقا بانگ بر وى زد كه همانا چشم تو خواب‌آلود بود ، و الّا ما پنج سوار به اندرون رفته بوديم ، اكنون نيز همان پنج كس باز مىرويم . مغولك دم دركشيد . و بوقا ، ارغون را برداشته به خانهء خود رفت و از آنجا از براى ارغون اسبى تازى و سلاح پادشاهانه حاضر ساخت . پس به اتّفاق سوار شده متوجّه دفع اليناق كه مست و طافع افتاده بود گشتند . امير على تمغاچى تبريزى كه از نوكران بوقا بود به اندرون خيمه او رفته سر او را از بدنش جدا كرده بيرون انداخت . و اين واقعه در هيجدهم ربيع الآخر اين سال روى نمود . و هم در اين شب ارقسون را به طلب هولاچو و تگنا به شيركوه فرستادند و آنها را خبر كردند كه « ما اليناق را كشتيم ، شما نيز بايد كه ياسار اغول و ابوگان را از ميان برداريد كه تا مهمى كه قرار داده‌ايم پيش تواند رفت . » هولاچو ياسار اغول را به زه كمان بكشت و ابوگان را نگاه داشتند . و آن شب قرابوقا پسر آلتاچوى بيتكچى و تايتاق و توبوت را با جمعى گرفتند . و در اردوى سلطان احمد آن شب قيامت برخاست و هركس به حال خود گرفتار شد و مقرّبان سلطان احمد را به قتل رسانيدند كه ناگاه يكى از اردويى خود را بر اسب رسانيد و روى به راه نهاده بر عقب سلطان احمد روانه گشت . و على الصباح ارغون پادشاه روى زمين شد ، و حال آنكه نماز شام منتظر كشتن نشسته [ 351 الف ] به نوعى كه از هرجانب كه آوازى بلند مىشود بندگان ايشان خيال مىكردند كه به كشتن ايشان مىآيند . القصّه سلطان احمد هنوز به اردوهاى خود نارسيده و به صحبت توداى خاتون كه به هواى او سلطنت را بر باد داده مشرّف نشده بود كه يكى از هزارهء تايتاق به او رسيد و حقيقت حال را با وى تقرير كرد . و در آن وقت شهزاده كينشو پيش سلطان احمد بود و از امرا ايتگچين و آقبوقا و لگزى . سلطان احمد با ايشان كنگاچ كرده قرار به آن داد كه بازگردد و با مخالفان جنگ كند و در صدد بازگشتن بودند كه ناگاه مازوق قوشچى خواجهء خاصهء او رسيد و گفت : « اليناق را با همهء دوستان و مخلصان تو به قتل رسانيدند و اكنون به اتّفاق متوجّه اين جانب‌اند ، و تو به اين جماعت طاقت مقاومت ايشان ندارى . صلاح در آن است كه خود را به مأمنى رسانى تا حق سبحانه تعالى از پردهء غيب چه ظاهر سازد ، و الّا كار از آن گذشته كه تدارك توان كرد . »