القصّه بيستم ماه ربيع الأوّل سلطان به خرقان رسيد و از آن موضع غازان با جمعى از مصاحبان خود رخصت گرفته متوجّه اردوى پدر خود گرديد .
از بعضى تاريخ « 1 » چنين ظاهر مىشود كه امراى مذكور بوقا و طولاداى يارغوچى را به اتّفاق غازان به طلب ارغون فرستادند . و چون ايشان از اردوى سلطان احمد جدا شدند ، همان لحظه جيرغوداى « 2 » امير هزاره و برادرش ييسودار و بلغان ، شحنهء شيراز و جماعت قوشچيان به ايلى سلطان احمد درآمدند . و سلطان احمد فى الحال ايشان را حوالهء اليناق فرمود ، و اليناق را با لشكر بسيار به گرفتن ارغون فرستاد . و چون اين خبر به بوقا رسيد از خلف سخن سلطان احمد بسيار رنجيد و در خاطر خود اين حركت را از جملهء سعادت ارغون دانست .
و ارغون پيش از رسيدن ايشان به قلعهء كلات شاه درآمده بود ، و اليناق با دو هزار سوار از عقب او روان گشت ؛ چه ، او در وقت گرفتن قنقورتاى به سلطان احمد گفته بود كه من ارغون را اينچنين دست و گردنبسته به خدمت خواهم آورد . بنابراين ، در باب گرفتن او سعى تمام داشت . و شاهزاده ارغون با وجود آنكه در معركهء جنگ آنچنان اليناق را شكست داده بود كه ماديان خاصّهء خود را گذاشته روى به گريز نهاده ، امّا چون بعد از آن اكثر سپاه و امرا از وى جدا شده به اردوى سلطان احمد رفتند ، ناچار او را طاقت مقاومت نمانده بود ، بنابراين ، در باب صلح مبالغه داشت . آخر الأمر چون از صلح نيز نااميد شد بالضّروره به قلعهء كلات شاه كه آن را كلات كوه نيز گويند تحصّن نمود .
و امرايى كه اوّلا براى صلح مىرفتند چون خبر اليناق شنيدند ، ترك آن عزيمت نموده بازگشتند . و چون ايشان به خدمت سلطان احمد رسيدند سلطان روى به بوقا و ديگر امرا آورده گفت : « چون مىبينيد ؟ رأى ما بهتر بود يا رأى شما ؟ » بوقا گفت : « سخن پادشاه راست بود .
سخن ما به كجا رسد ؟ » و چون سلطان احمد از اين ادا رنجش بوقا را فهميد ، گفت « چون به خدمت قوتوى خاتون - كه عبارت از مادر سلطان احمد باشد - برسم ، اين سخن را آنجا گويم . » و چون سلطان احمد ، بوقا را از مرتبهء خود انداخته و مفلوك ساخته بود و آقبوقا را به جاى او معتبر گردانيده بود ، بوقا در باطن ارغون را مىخواست و در تقويت او فكرها مىكرد و مكرها مىانگيخت . مقارن اين حال خبر به سلطان احمد رسيد كه ارغون به كلات كوه درآمده و اليناق روانهء آن جانب است .
القصّه چون ارغون با بلغان خاتون كه عزيزترين خواتين ارغون بود به كلات كوه درآمدند و جمعى قليل از خاصان و غلامان با وى مانده بودند كه ناگاه خبر وصول [ 350 الف ] اليناق به
هامش
( 1 ) . م : از تاريخ بعضى .
( 2 ) . متن : خبر غوداى .