خود ، اليناق ، رفته اين معامله را با وى در ميان نهاد و از وى امداد طلبيد . اليناق كه در ميانهء امراى آن وقت به شجاعت و مردانگى يگانهء روزگار بود ، سلطان احمد را گفت كه « تو خاطر از ممرّ برادر خود جمع دار كه فردا ان شاء اللّه من دست و گردن او را بسته به خدمت تو مىآورم .
بعد از آن تو مىدانى هرچه صلاح دانى بكن . »
القصّه سلطان احمد از آنجا برگشته به بارگاه خود آمده در انديشهء دور و درازى مىبود تا آنكه على الصباح اليناق با لشكر خود مستعدّ شده بر سراپردهء قونقورتاى كه خالى الذهن در خواب بود رفت و او را دستگير نموده به خدمت سلطان احمد آورد . و اين واقعه در بيست و ششم شوّال اين سال وقوع يافت . و چون پادشاه اسلام سلطان احمد دشمن خود را آنچنان خوار و زار در پيش تخت خود ديد سجدات شكر الهى به جاى آورده تصدّقات بسيار به فقرا و مساكين داد ، و امير اليناق به عرض رسانيد كه « پادشاه اسلام بايد كه دل فارغ دارد و هيچ دغدغه به خاطر عاطر راه ندهد كه من ارغون را نيز اينچنين دست و گردنبسته به پايهء سرير اعلى مىرسانم . »
سلطان احمد ، اليناق را امير الامرا گردانيد و لشكر خود را تابين او كرد ، و روز ديگر قوريلتاى بزرگ كرده سلطان احمد هريكى از امرا و سران سپاه را به عنايات خسروانه سرافراز ساخت و بعد از فراغ از قوريلتاى شش روز قونقورتاى را يرغو داشتند و كوچوك انوقچى و شادى اقتاچى را به ياسا رسانيدند و قونقورتاى را نيز پنهان به ايشان ملحق كردند . و چون خاطر سلطان احمد از مهم برادرش فارغ شد حكم فرمود تا جوشكاب « 1 » و اروق و جماعتى ديگر از امراى ارغون را كه در بغداد بر سر اردو گذاشته بود گرفته به اردو فرستند و جمعى ديگر را مثل طغاچار و چاوقور و جنقوتور و طولاداى و جوشى و آلچى تتقاول و فونجقبال را در تبريز بند كردند . و برادر ارغون ، گيخاتون به ايلى درآمده او را از بغداد برداشته به جانب اردوى سلطان احمد روان شدند . در راه از دست موكّلان گريخته پيش برادر خود ارغون رفت . بعد از آن سلطان احمد اليناق را با لشكرى بيكران به جنگ ارغون فرستاد .
چون خبر به قزوين رسيد ، قاضى رضىّ الدّين باسقاق رى را اعلام كرد ، و در ساعت به اولاغ روان شده در بندگى ارغون عرضه داشت كه « قونقورتاى را از ميان برداشتند و امرا و مقرّبان او را به ياسا رسانيدند ، و باقى امراى بزرگ را در تبريز بند كردند ، و اليناق با لشكرى گران به جنگ تو نامزد شده اينك مىرسد و در عقب او سلطان احمد خود نيز متوجّه خراسان است . »
هامش
( 1 ) . متن : خوشاب .