محمّدى بيگانه بودند او را نمىخواستند ، حتى آنكه برادرش قونقورتاى كه او را با لشكرى بيكران به روم فرستاده و اعتماد كلّى به وى داشت و او را پشت و پناه خود مىدانست . وى چون ميل برادر به جانب مسلمانان بسيار ديد ، شروع در مخالفت وى نموده با امراى خود قرار داد كه چون برادرم به دين مسلمانان درآمده تقويت آن طايفه مىنمايد من به هيچوجه اطاعت وى نمىتوانم كرد . اكنون شما با من متفق شويد تا او را از ميان برداريم و سرير سلطنت را به وجود خود زيب و زينت دهم .
جمعى از امراى او كه فتنهانگيز بودند با وى اتّفاق نموده در آن باب فكر و تأمّل داشتند ، كه ناگاه از جانب برادرش ، سلطان احمد ، كس به طلب قونقورتاى رسيد . و باعث بر طلب او آن بود كه سلطان احمد در اواخر اين سال به ييلاق آلاتاغ درآمده ميل آن داشت كه قوريلتاى بزرگ ساخته امراى اطراف و جوانب را جمع آورده در باب دفع شرّ ارغون كنگاچى درست نمايد . بنابراين ، كس به طلب برادر خود كه اعتماد كلّى بر او بود فرستاده ، و چون قونقورتاى [ 348 الف ] نفاق پادشاه اسلام در خاطر خود متمكن داشت ، ايلچيانى كه از جانب سلطان احمد به طلب او رفته بودند ، از اوضاع ناپسنديدهء او بسيار كاره بودند . و چون قونقورتاى با امراى خود چنين قرار داده بود كه « در اين قوريلتاى هروقتى كه فرصت يابيم ، بايد كه سلطان احمد را بىتوقّف از ميان برداريم . » ايلچيان سلطان احمد اين معنى را فهميده معروض داشتند و او را از حقيقت حال آگاه كردند . امّا سلطان احمد با وجود اين حال بر سخن ايلچيان اعتماد نكرده و متردّد خاطر مىبود تا آنكه قونقورتاى يكى از مقرّبان خود چريك نام را با چند تحفه از تنسوقات ولايت روم به جهت شهزاده ارغون فرستاده تمهيد معذرت و اظهار اتّحاد و اخلاص نمود ، و ارغون چريك را به عنايات شاهانه سرافراز كرده از جهت قونقورتاى دو قلّاده زرّين يوز فرستاد .
و چون اين خبر به سمع سلطان احمد رسيد يقين او شد كه آنچه ايلچيان مىگفتند همه راست بود و دانست كه قونقورتاى منتظر فرصت است . تا آنكه مهمّ به جايى رسيد كه در ميانهء عوام خلق شهرت يافت كه قونقورتاى با ارغون اتّفاق كرده قرار به آن داده كه در روز قوريلتاى سلطان احمد را از ميان بردارند ، و در اين باب از امرا كوچوك انوقچى « 1 » و شادى اقتاچى با قونقورتاى متّفق و همزباناند .
اتّفاقا يك روز پيش از آنكه قرار قوريلتاى شده بود ، تفاصيل اين اخبار را به گوش سلطان احمد رسانيدند . سلطان احمد بسيار متفكّر و متوهّم بود . همان روز سوار شده به منزل داماد
هامش
( 1 ) . متن : كوكوچ اوبقوجى .