فرستاده تا ملك فخر الدّين را گرفته به حدود شيروان برده به انواع عقاب معاقب گردانيد .
و چون اين خبر به شهزاده ارغون رسيد به صاحبديوان و باقى امراى سلطان احمد پيغام فرستاد كه « ملك فخر الدّين را پدرم به من داده بود و من او را به كارى بازداشته بودم . ايذا و اهانت او از چه رهگذر بود ؟ بههرحال آنچه كرديد گذشت . اگر بعد از اين به وى آسيبى رسد ، انتقام آن از شما كشيده خواهد شد . همانا صاحبديوان پندارد كه آنچه او كرده است ما نمىدانيم و او را همچنين خواهيم گذاشت . »
القصّه چون شهزاده ارغون به بغداد رسيد سيّد نجم الدّين اصغر را كه نايب علاء الدّين عطا الملك بود طلب داشت . و چون سيّد مذكور قبل از آمدن شهزاده ارغون فوت شده بود ، متعلقّان او را گرفته بقاياى اموالى كه خواجه مجد الملك بر خواجه علاء الدّين نوشته بود مطالبه نمود و در آن باب شدّت به جايى رسانيد كه سيّد نجم الدّين اصغر را از گور برآورده بر سر راه انداختند . و مردم و متعلقان او را به انواع شكنجهها عذاب مىكردند . و چون اين خبر به خواجه علاء الدّين رسيد ، فى الحال او را دردسرى عارض شد و به نوعى اشتداد پيدا كرد كه بعد از پنج شش روز در چهارم ذيحجهء اين سال وفات كرد .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4142
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٤١٤٢