را بسيار به اعزاز و اكرام پيش آمده جواب كتابت را به نوعى كه مناسب وقت بود نوشته ، ايلچيان را مراجعت فرمود .
و از جمله وقايع اين سال يكى آن بود كه قبل از آنكه ايلچيان مصر مراجعت نمايند شهزاده ارغون حكم فرمود كه خواجه وجيه الدّين را كه از نوّاب و عمّال صاحبديوان بود در قوچان « 1 » بگرفتند و خانههاى او را غارت كردند و اموال بسيار از وى تحصيل نموده . و منشأ گرفتن خواجه وجيه الدّين آن بود كه امير على جنكيبان كه پيشتر مربّى خواجه علاء الدّين ، برادر صاحبديوان بود ، به اتّفاق قتلغ شاه از صاحبديوان رنجيده كس پيش شهزاده ارغون فرستاد و پيغام داد كه « شهزاده را بايد كه در طعام و شراب خود بسيار با احتياط باشد ، چرا كه صاحبديوان كس خود را پيش خواجه وجيه الدّين فرستاده تا شهزاده را به هرنوع كه باشد زهر دهد . »
چون اين پيغام به شهزاده ارغون رسيد فى الحال تحقيق ناكرده خواجه وجيه الدّين را گرفته به انواع عذاب معذّب گردانيد . آخر الأمر بلغان خاتون شفاعت كرده خواجهء مذكور را از دست ارغون خلاص نمود .
و اصل مادهء نزاع سلطان احمد و ارغون بر سر آن بود كه سلطان احمد در سلك اهل اسلام درآمد و ايلچيان خود را به مصر فرستاد ، چرا كه چون خبر رفتن سلطان احمد به جانب مصر به سمع شهزاده ارغون رسيد بسيار متأمّل و متفكّر شد ، بنابراين ، كس پيش شاهزادگان و امرايى كه در سلك اهل اسلام نيامده بودند فرستاد و ايشان را از اتحاد سلطان احمد با حكّام شام و مصر و از ظهور قوّت اسلام و مسلمانان بسيار ترسانيد و گفت كه غرض ايشان از اين اتّحاد و يگانگى آن است كه با يكديگر متفّق شده جماعتى را كه از دين ايشان بيگانهاند از ميان بردارند . و چون اين مصلحت را از جانب صاحبديوان مىدانستند همه كمر عداوت او را در ميان بسته منتهز فرصت بودند ، و الّا شهزاده ارغون اوّلا به اتّفاق جميع شهزادگان به سلطنت سلطان احمد راضى شده موچلگا « 2 » داده بودند . و چون سلطان احمد به دين اسلام درآمد ، شهزاده ارغون و اكثر امرا از وى بازگشتند و در مقام كشتن او شدند . بنابراين ، شهزاده ارغون در همين سال از خراسان عنان عزيمت به صوب بغداد منعطف داشت و غرضش آن بود كه اكثر امراى آن حدود را با خود متّفق ساخته در صدد دفع سلطان احمد درآيد . و چون در اين يورش به وى رسيد ملك فخر الدّين را سيورغاميشى فرموده برقرار سابق حاكم آن ملك گردانيد . و چون شهزاده ارغون از رى به جانب بغداد متوجّه شد ، سلطان احمد كس به رى
هامش
( 1 ) . ق : خوجان .
( 2 ) . رجوع شود به پاورقى 1 ، صفحهء 3910 كتاب .