تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4130

مساهمون:

ص٤١٣٠
سى فرسنگ مىآيند ، غافل نگردى كه خرابى هند از آن جانب است . » القصّه سلطان بلبن متوجّه لكهنوتى شد و با كوتوال دهلى سفارش كرد كه « بايد در غيبت من نوعى به مصالح دهلى بپردازى كه هيچ احدى از تو شكايت نداشته باشد ، و بايد كه محرّران ديوان وزارت و ديوان عرض و آنان كه بر سر ايشان نصب كرده شده‌اند ، همه را پيش خود كار فرمايى و جواب عرضداشت‌هاى امرا و كاركنان اطراف به نوعى كه مصلحت دانى بنويسى و مهمات مردم را به واسطهء غيبت من معطّل ندارى ، و من از دنبال طغرل حرام‌نمك جدا نخواهم شد ، [ اگر ] وى به دريا نشيند من نيز به عقب او به دريا خواهم نشست و به هرجا كه او مىرود تا او را به دست نياورم ، بازنمىگردم . » چون اين كلمات را مردم از سلطان بلبن شنيدند ، همه از اهل و عيال خود وداع بازپسين كرده روى به سفر لكهنوتى نهادند ، و چون سلطان بلبن در باب گرفتن طغرل بسيار جدّ و اهتمام داشت در سر راه مصائب « 1 » آن ولايت ملاحظه نمىكرد و كوچ بر كوچ مىرفت و هرچند مردم و اسب و گاو و فيل و شتر تلف مىشد هيچ‌كس را ياراى حرف زدن نبود ، تا آنكه بلبن از آب سرو گذشت ، و اين خبر به طغرل رسيد ، بسيار سراسيمه و مضطرب شد ؛ چه ، او قبل از آنكه خبر توجّه سلطان بلبن به او رسد روزى به مقرّبان و مخلصان خود مىگفت كه « غير از سلطان بلبن هركه در مقابل من مىآيد من جواب او مىتوانم داد و او را از پيش برداشت ، امّا سلطان خود اگر ترك مصالح آن ولايت كند و متوجّه اين جانب شود من جواب او نتوانم داد و در مقابل او نتوانم ايستاد . » بنابراين ، چون توجّه سلطان بلبن و آمدن وى به آن حدود متيقّن او شد در مقام آن شد كه لكهنوتى را گذاشته به جانب جاجنگر رود و چندگاه در آنجا باشد تا سلطان بازگردد . بنابراين قرار ، زن و فرزند و اسباب و اموال خود از پيل و اسب و خلقى بىشمار از لكهنوتى همراه او شدند و او با شوكت و عظمت هرچه تمام‌تر از لكهنوتى بيرون رفت به قصد آنكه جاجنگر را بگيرد و همانجا بنشيند . القصّه چون سلطان بلبن به لكهنوتى رسيد ، معلوم شد كه طغرل نيست و قبل از آمدن سلطان به چند روز بيرون رفته . سلطان دو روز در لكهنوتى توقّف نموده روى به جاجنگر نهاد و شحنگى لكهنوتى را به حسام الدّين سپهسالار كه جدّ مادرى مؤلف تاريخ فيروز شاهى است داد و او را فرمود كه در هرهفته سه چهار كرّت عرضه داشتهاى دهلى و امراى اطراف به جانب لشكر مىفرستاده باشد . و چون سلطان بلبن عزم ملوكانه پيش گرفت با خود قرار داد كه « هرچه بشود گو بشود ، من تا انتقام از طغرل نستانم روى برگشتن ندارم . » حقّ تعالى به بركت آن عزم كار او
هامش
( 1 ) . ق : يك كلمه جاافتادگى دارد و سپس : شكال .