فيلان مست كه از راجه جنگرم گرفته بود روى به دفع ايشان نهاد . چون هردو سپاه در مقابل يكديگر رسيدند به واسطهء بسيارى بخشش طغرل اكثر سپاه نامزد سلطان بلبن از پيش امين خان گريخته به طغرل پيوستند و رعايت تمام يافتند . و اين معنى موجب ضعف سپاه سلطان بلبن شده ، بنابراين ، در روز جنگ امين خان طاقت مقاومت نياورده روى به گريز نهاد و سپاه طغرل تعاقب سپاه دهلى كرده اكثر ايشان را به قتل رسانيدند و اسباب و اموال بينهايت به دست آوردند . و چون [ خبر ] شكست امين خان به سلطان بلبن رسيد از خشم و اعراض نزديك بود كه گوشت خود را به دندان بكند و از خجالت و اعراض مانند آتش افروخته به هرجانب كه نگاه كردى عالمى را بسوختى ، لهذا چون امين خان شكست يافته آمد فرمود كه او را بر در دروازه آويختند .
و از اين سياست ، امرا و مقرّبان را هراس و بيم پيدا شد و مردم عام و خاص مىگفتند كه دولت بلبنى به آخر رسيده . سلطان بلبن بعد از آن شكست لشكر ديگر به دفع طغرل نامزد كرد . طغرل چون از شكست امين خان دلير و خيره شده بود و مردم سپاهى از سلطان بلبن و سياست او به تنگ آمده ، اين نوبت نيز طغرل غالب آمده اكثر سپاه بلبنى گريخته نزد او رفتند . و خلقى بسيار به قتل رسيدند .
چون اين خبر به بلبن رسيد ، نزديك بود كه از غصّه و خجالت هلاك شود . آخر الأمر چاره غير از رفتن خود نديد . بالضّروره فرمود كه كشتى بسيار مستعد ساختند و به پسر كوچك لكنو « 1 » شوكه ايبك نوشت كه « رايات ما متوجّه آن دياراند ، ملك سونج سر جاندار را به نيابت خود در سامانه بگذار . » و همچنين به پسر خود ، سلطان محمّد شاه كه به ملتان مىبود نوشت كه « من به لكهنوتى رفتم و تا مهم طغرل نمكحرام را بر وجه دلخواه نسازم برنمىگردم . تو دانى و آن ديار . چنانچه دانى و توانى جواب مغول بگوى ، اگرچه قبل از اين ما را گمان آن بود كه ما براى هندوستان غير از مغولان كه از راه كابل يا قندهار متوجّه هند مىشوند دشمنى كه به دفع ايشان ما را خود متوجّه بايد شد نداريم . بنابراين ، تو را در آن سرحدّ گذاشته بودم كه اگر سپاه مغول به اين طرف ميل كند تو در مقام مدافعت ايشان مهما امكن سعى نمايى و از عقب تو برادرت از سامانه به امداد تو مىرسيده باشد ، و اگر به آن نيز مندفع نشوند من متعاقب با لشكرى گران مىرسيده باشم . [ 344 ب ] اكنون مهم اين طغرل حرامنمك صورتى پيدا كرده كه دفع آن از دفع مغول ضرورىتر شده ، بنابراين ، من متوجّه آن صوبه شدم و تو را در آن سرحدّ به خدا سپردم . بايد كه غفلت نورزى و از مغولان چنگيزى كه در يك شب
هامش
( 1 ) . ق : لكهنوتى .