ساخت و طغرل حرامنمك به آسانى كشته شد ؛ چه ، سلطان بلبن از لكهنوتى كوچ كرده بعد از پنج يا شش روز به سناركانو « 1 » رسيد . در آن وقت راى سناركانو و نوح نام شخصى بود ، چون سلطان بلبن به آنجا رسيد و نوح پيشكشهاى لايق فرستاد ، و سلطان بلبن عهدنامهاى جهت او فرستاد كه « اگر طغرل حرامنمك به راه دريا گريزد ، گرفتن او در عهد تو است . اگر او را به دست آورى هرچه ارادهء تو است من به فعل مىآورم . »
و سلطان بلبن در اين سفر هميشه بر سر ديوان بلند مىگفت كه « من دهلى را بر سر طغرل خواهم باخت و يا او را به دست خواهم آورد ، و خون او و ياران او را تا نريزم خواب بر من حرام است . »
القصّه سلطان بلبن كوچ بر كوچ مىرفت و تا به جايى رسيد كه از آنجا تا جاجنگر هفتاد و دو كروه « 2 » بود و از هيچكس خبر طغرل معلوم نمىشد كه او كجاست و كدام طرف رفته .
بنابراين ، سلطان بلبن ، ملك باريك سكرس سلطانى را فرمود تا با هفت هشت سوار جرّار قراول شود و دوازده كروه پيش از لشكر مىرفته باشد و از اطراف و جوانب خبر طغرل را مىگرفته [ باشد ] . ملك باريك به فرمودهء سلطان بلبن پيش افتاده و دوازده كروه پيشتر مىرفت و جوانى جلد را فوجفوج به اطراف و جوانب آن صحرا فرستاده كه تحقيق كرده خبر طغرل را بياورند . و از هيچجا نام و نشان او پيدا نمىشد ، تا بعد از چند روز از لشكر ملك باريك ، محمّد شيرابدار و برادر او ملك مغل - كه سلطان بلبن او را طغرلكش خطاب داده بود - با سى چهل سوارى كه داشتند به نوبت پيش مىرفتند كه از طغرل خبرى بگيرند . اتّفاقا در آن اثنا ، تتبّع و تفحّص ديدند كه بقالى چند كه از لشكر طغرل سودا كرده بازگشته بودند مىآمدند .
ايشان به مجرّد رسيدن [ دو نفر از ] بقالان را گردن زدند و بقيّه را گرفته در مقام تحقيق احوال شدند . بقالان چون آن دو نفر را كشته ديدند فى الحال گفتند كه « ما از اردوى طغرل مىآييم .
اينك ميانهء شما و طغرل يك كروه راه است . » ايشان بقالان را گذاشتند و روى به آن طرف كه ايشان نشان دادند روان شدند .
پاره راهى كه رفتند بلندى [ ى ] پيش آمد . چون بر بالاى آن بلندى برآمدند اردوى طغرل نمايان شد ؛ مردم بسيار و خيمههاى بينهايت زدهاند و بارگاه [ ى ] بر كنار حوضى برپا كرده ، از اوضاع ايشان چنان معلوم مىشود كه آخر روز از اينجا كوچ كرده به جنگل جاجنگر خواهند رفت ؛ چه ، اكثر مردم در صدد بارها راست كردن و چيزها درهمبستن بودند ، ( و بعضى در
هامش
( 1 ) . م : ستاركانو .
( 2 ) . يك سوم فرسخ .