تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4132

مساهمون:

ص٤١٣٢
آن حوض جامه مىشستند و بعضى بوزه « 1 » مىپختند . القصّه همه بىغم و بىپروا به آنچه مىخواستند اشتغال داشتند ) « 2 » و هيچ گمان آمدن سلطان بلبن به آن حدود نداشتند . اين جماعت يزكيان « 3 » با يكديگر گفتند كه اگر در اين وقت يكى از سپاه طغرل ما را ببيند و طغرل را خبر كند يقين است كه او فى الحال تمام اردوى خود را گذاشته به جانبى به در مىرود ، و در آن وقت هرچند [ كه ] تمام پيلان و اسبان و خزانه به دست سلطان بلبن مىآيد ، امّا به واسطهء گريختن او ما را گناهكار ساخته تمام ما را به سياست مىكشد . پس صلاح ما همه اين است كه « طغرل حرام‌نمك » گويان خود را به اردوى او دراندازيم و راست به بارگاه آن حرام‌نمك رويم شايد كه طالع ما مدد كند و آن حرام‌نمك در دست ما گرفتار گردد ، و در آن هنگام كه ما او را كشته باشيم از لشكريان او هيچ‌كس با ما مقاومت نمىتواند نمود ، بلكه در وقت گريختن هيچ احدى از ايشان نخواهد دانست كه ما همين سى و چهل سواريم يا سلطان بلبن خود رسيده . اتّفاقا تدبير ايشان موافق تقدير افتاد و به مجرّد آنكه ايشان طغرل حرام‌نمك‌گويان به اردوى او درآمده شمشيرها كشيده به جانب بارگاه او تاختند ، مردم همه سراسيمه شده روى به گريز نهادند ، و طغرل از سراسيمگى و اضطراب خود را به اسب رسانيده روى به گريز نهاد و مىخواست كه خود را با اسب در آب رودخانه كه در آن حوالى بود اندازد ، كه يكى از آن جماعت كه آخر خطاب « طغرل‌كش » خواهد يافت ، در عقب او تاخت و در وقتى كه طغرل اسب خود را مهميز كرده مىخواست كه در آب رودخانه درآيد ، طغرل‌كش ، به يك كاردى در پهلوى او كار او را بساخت و طغرل از اسب درافتاد ، و مردى ديگر كه همراه طغرل‌كش بود فى الحال از اسب فرود آمده سر او را از بدنش جدا ساخته سوار شده روى به اردوى ملك نهاد . و بعضى از ارباب تواريخ چنين آورده‌اند كه ايشان طغرل را زنده گرفته پيش سلطان بلبن آوردند و سلطان به دست خود او را گردن زد . و به هرتقدير چون طغرل كشته شد و خزاين و اسباب سلطنت او را با اهل و عيالش نزد سلطان بلبن آوردند ، سلطان مظفّر و منصور به جانب لكهنوتى مراجعت فرمود . و چون به لكهنوتى درآمد فرمود كه دو طرف بازار لكهنوتى را كه درازى آن بازار يك كروه مىشد چوب‌هاى دار فروبردند و پسران و زنان و دامادان و كاركنان و سلاحداران و غلامان مقرّب طغرل را با هركه نامى داشت و همراه او بود ، بر آن دارها آويختند ؛ به نوعى كه عبرت جميع خلايق شدند .
هامش
( 1 ) . بوزه : شرابى باشد كه از آرد برنج و ارزن و جو سازند و در ماوراء النهر و هندوستان بسيار خورند . - لغتنامه دهخدا . ( 2 ) . مطلب بين ( ) را « م » ندارد . ( 3 ) . قراول .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4132 | غلام رضا طباطبايى مجد / قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى