بعد از گوشمال دادن اهالى كوه جود عنان عزيمت به صوب لاهور و مرمّت نمودن قلعهء او كه در زمان سلطان معزّ الدّين بهرامشاه مغولان خراب كرده بودند ، منعطف داشت .
چون به لاهور رسيد در مقام عمارت و آبادانى آن شهر شد و در اندك روز حصار آن را مرمّت بلكه از سر نو بنا نمود و مردم را از اطراف و جوانب جمع آورده آن شهر را بسيار آبادان و معمور گردانيد . و در اين اثنا مزاج او از اعتدال انحراف نموده و مرضى سخت وى را عارض شد [ 344 الف ] چنانچه قريب به يك ماه مطلقا بيرون نيامد ، از اين جهت مردم گمانها كردند و به اطراف و جوانب خبرها فرستادند كه سلطان بلبن در ميان نيست . و چون اين خبر به لكهنوتى رسيد كه مردم آن زمان او را بلغار كبود خواندندى از جهت آنكه ميانهء مردم قرار يافته بود كه از آن زمان كه سلطان معزّ الدّين محمّد سام دهلى را فتح كرده حكّام دهلى هركه را به ايالت لكهنوتى مىفرستادند البته به واسطهء آنكه از پايتخت دهلى بسيار دور افتاده بود البته والى آن پاى از دايرهء اطاعت و فرمانبردارى بيرون نهاده علم طغيان برمىافراشت ، البتّه بنابراين قرارداد چون خبر فوت سلطان بلبن در آن ديار اشتهار يافت جمعى از مفسدان فتنهانگيز طغرل را كه در آنجا چند كار نامى كرده بود ، از آن جمله راجه جنگرم « 1 » را گرفته و اموال و اسباب بسيار از فيلان كوهپيكر بسيار به دست آورده ، بر اين داشتند كه آن را دعوى پادشاهى بايد كرد ؛ چه ، خزانه و لشكر بسيار ، و سلطان بلبن كه از ميان رفته باشد چه لازم است كه اطاعت پسران او كه معلوم نيست كه دهلى را نگاه توانند داشت بايد كرد .
القصّه طغرل حرامنمك چون گوش به آن سخنان كرد ، خيال سلطنت را در دل خود قرار داده خود را به سلطان مغيث الدّين ملقّب گردانيد و سكّه و خطبه به نام خود خواند و به واسطهء سخاوتى كه داشت خلقى بسيار بر وى جمع آمدند . در اين اثنا سلطان بلبن از آن بيمارى صحّت يافت و از لاهور به دهلى مراجعت كرد . و چون به دهلى رسيد ، خبر ياغيگرى طغرل و سكّه و خطبه به نام خود خواندن او متعاقب و پياپى به سلطان رسيد . سلطان از شنيدن آن خبر ، آنقدر خشمناك شد كه هيچكس را در آن ايّام ياراى سخن گفتن نماند و هميشه در فكر و انديشه مىبود و بازوى خود را به دندان مىگزيد . آخر الأمر اوّلا سلطان ابتكين موىدراز را كه به امين خان اشتهار داشت و از جمله غلامان سلطان بلبن بود سالها اوده جايگير داشت ، سرلشكر ساخته و از امرا تمر خان شمسى و ملك تاج الدّين پسر قطب خان شمسى با ديگر امراى آن صوبه به سر طغرل نامزد كرد .
چون ايشان متوجّه لكهنوتى شدند از آن جانب طغرل نيز لشكرى بيكران جمع آورده با
هامش
( 1 ) . ق : راجه چنگيز .