اتّفاق طغاچار و جوشى « 1 » و اردوقيا ملازمت اردو مىكرده باشد . »
مجد الملك خاطرجمع ساخته در خدمت به جدّ مىبوده و به اتّفاق خواجه صدر الدّين منتظر وقت مناسب مىبودند تا آنكه در بهار سنهء ششصد و هفتاد و نه هجرى كه سال ششصد و شصت و نهم از رحلت خير البشر است حكم اباقا خان به نفاذ پيوست كه مجد الملك يزدى در تمامت ممالك از كنار آبآمويه در مصر مشرف ديوان باشد و با صاحبديوان در حكم شريك .
و در روزى كه اباقا خان با تمامت خواتين و شهزادگان و امرا و اركان دولت و اعيان حضرت در بتخانهء مراغه بود [ 342 الف ] فرمود تا جملهء مردم به زانو درآمدند و آن يرليغ را شنيدند ، همگنان بالاتّفاق مباركباد مجد الملك كرده گفتند : « در اين مدّت هرگز پادشاهان مغول هيچ تاژيكى را چنين يرليغى ندادهاند . » اباقا خان در همان مجلس خواجه مجد الملك را گفت : « در كار ملك و خزانه عظيم بيدار و هشيار باش و بر تمامت واقف و مطّلع ، و بايد كه در همه كارها گماشتگان تو مشرف باشند و خود را نيكو نگاهدار و از اردو به هيچ حال جدا مشو ، و اگر كسى قصد تو كند جواب او را من دانم . »
و چون حضّار مجلس از امرا و مقرّبان خواجه مجد الملك را به نظر اعتبار درآورده احترام او را به اقصى الغايت مرعى مىداشتند و درگاه او ملاذ و ملجأ خلايق گشت و كار صاحبديوان روى به تنزّل نهاد ، و هرچند صاحبديوان جرئت و جلادت مىورزيد و در مهمات دخل مىكرد چندان رونقى نمىگرفت ؛ چه مردم را نظر به التفات پادشاه بود ، و چون از آن حضرت التفات نسبت به صاحبديوان نمىيافتند مردم نيز چندان ميلى نداشتند . و در اين اثنا روزى خواجه مجد الملك اين رباعى نوشته پيش صاحبديوان فرستاد :
در بحرِ غمِ تو غوطه خواهم خوردن * يا غرقه شدن ، يا گُهرى آوردن
قصدت خطرست و من بخواهم كردن * يا روى بدان سرخ كنم يا گردن
صاحبديوان در جواب او اين رباعى فرستاد :
يَرغو برِ شاه چون نشايد بردن * پس غصّهء روزگار بايد خوردن
اين كار كه پاى در ميانش دارى * هم روى بدان سرخ كنى هم گردن
در روضة الصفا مسطور است كه در اين وقت كه كار مجد الملك رونق تمام داشت و صاحب سعيد در نهايت تزلزل و اضطراب ، با وجود اين حال صاحبديوان به قوّت نفس و علوّ همّت از ملازمت اباقا خان تخلّف نمىورزيد و به هيچوجه عجز و انفعال به خود راه نمىداده ؛ هرچند جاى آن داشت . چنانچه حكايت كنند كه روزى اباقا خان صاحبديوان را طلبيد تا در
هامش
( 1 ) . متن : جوجى .