قهّار و درشتخوى و نازكطبع يافت به لطايف الحيل خود را از پيش او خلاص كرده به خدمت صاحب سعيد شمس الدّين محمّد رسانيد . صاحب اولا او را به [ تعيين ] شمارهء گرجستان فرستاد .
به اندك زمان آن كار را بر وجهى ساخت كه همگنان از روى تعجّب بر وى آفرين كردند . بعد از آن او را به موصل و ديار بكر از جهت تحصيل مال و نسق دادن ولايت فرستاد ، و اين مهم را نيز به غايت پسنديده ساخته بازآمد ، و صاحبديوان آثار رشد در وى مشاهده نموده در مقام آن شد كه او را از اردوى خود دور سازد ، و لهذا خواجه مجد الملك اين معنى را فهميده از صاحبديوان رخصت گرفته بيرون رفت .
خواجه بهاء الدّين چون شنيد كه او از پدرش رخصت گرفته به يزد رفته ، او را از يزد طلب داشته مصاحب خود گردانيد . و چون بر وى اعتماد نتوانست كرد منصوبهاى چند برانگيخت كه او را اين نوبت نيز صاحب سعيد طلبيده به عملى از اعمال روم تعيين فرمود . مجد الملك آن مهم را نيز خوب ساخته بازآمد . و اين نوبت در ايّام غيبت او حاسدان مزاج صاحبديوان را بسيار از وى منحرف نمودند ، چنانچه چون مجد الملك اين مرتبه به خدمت صاحب سعيد رسيد روزبهروز بىالتفاتى او ظاهر مىشد و مجد الملك با وجود اين حال مدتى مديد تحمّل آن مىكرد كه شايد مزاج صاحب سعيد را نسبت به خود به حالت اصلى تواند آورد . امّا چون سعى بسيار كرد و اثرى بر آن مترتّب نشد دانست كه سعى در اين باب مانند آهن سرد كوفتن است . بنابراين ، ترك ملازمت خواجه كرده زبان به شكايت گشاده با هركس از بىعنايتى صاحب نسبت به خود با وجود خدمات لايقه كه از وى به ظهور رسيده بود گله مىكرد .
تا اينكه روزى اتّفاقا مجد الدّين اثير كه نايب خواجه علاء الدّين عطاء الملك بود با او حكايت شوكت و عظمت لشكر مصر و بسيارى استعداد ايشان تقرير مىكرد . مجد الملك يزدى آن حكايت را دستآويز خود نموده نزد ييسوبوقا كورگان رفته گفت كه « نايب برادر صاحبديوان مجد الدّين اثير بنابر فرمودهء صاحبديوان و برادرش علاء الدّين ملك با مصريان همزبان است و هرجا كه مىنشيند تعريف ايشان مىكند ، و ايشان بالفعل در آن مقام شدهاند كه بغداد را به مصريان دهند . » ييسوبوقا در وقتى مناسب اين حكايت را به سمع اباقا خان رسانيد . حكم فرمود كه مجد الدّين اثير را گرفته به انواع عذاب معذّب كنند تا آنكه در يك مجلس پانصد و هفده چوب بر وى زدند و او اين كتك خورد اما از آنچه مجد الملك از وى نقل كرده بود هيچچيز را مقرّ نيامد . آخر الأمر آن قضيّه را همچنان مهمل گذاشته ، مجد الدّين اثير را به صاحبديوان سپردند . و وى چون اين شرارت مجد الملك يزدى را مشاهده كرد از جهت دفع شرّ او منشور ايالت و حكومت شهر سيواس با يك بالش زر و يك پاره لعل پهن و براتى به ده هزار دينار بر صاحب روم پيش وى فرستاد . و مجد الدّين آن برات
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4118
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٤١١٨