اسباب و اموال خود را برداشته از راه بصره . . . « 1 » گرفتند و اسباب و اموال او را متصرّف شدند و مجد الملك را به هندوستان برده در بند نگاه داشتند و مدتى در بنادر هند در بند و زندان ماند .
بعد از آن خلاصى يافت و پارهاى از اموال خود از ايشان نيز به دست آورده در بلاد هند به تجارت مشغول شد و هرچند مىخواست كه از هندوستان به عراق رود حكّام هند اجازت او نمىدادند ، آخر الأمر بيشتر اموال و اسباب خود را گذاشته بگريخت .
و چون به يزد آمد اهالى يزد به آمدن او خوشحالىها كردند و اتابك قطب الدّين يوسفشاه مىخواست كه وزارت خود به وى دهد مجد الملك قبول نكرد . و چون اتابك بسيار در باب وزارت او به جدّ شد مجد الملك معروض داشت كه « من به شرطى قبول وزارت تو مىكنم كه ملازمان در خانهء تو هريكى پاى از اندازهء خود بيرون ننهاده و با مهمّات يكديگر دخيل نباشند كه اين معنى موجب بىربطى و بىتميزى كار صاحب مىشود . » اتابك قبول اين معنى كرد و هريكى از ملازمان خود را به جاى خود داشته هركس را به كارى مناسب باز داد و كليات مهمّات را به كفايت مجد الملك بازگذارد .
و چون اين شرط قرار يافت ، روزى جهت اجلاس او بر مسند وزارت اختيار كردند و در آن روز تمامت اكابر و اعيان مشهد مقدّس و ولايت يزد حاضر شدند . و معهود چنان بود كه دواتى از پيش اتابك به مجلس ديوان آوردندى و بر دستارچهء زر كشيده نهاده پيش وزير گذاردندى تا فرامين را بدان نشان كند . اتفاقا در آن روز يكى از طشتداران اتابك كه به غايت گستاخ بود و همواره به راه حجابت درآمدى و پيغام مردم به اتابك رسانيدى بر عادت قديم و گستاخى [ ى ] كه داشت التماس آن نمود كه دوات و دستارچه بيرون برد و پيش وزير نهد . اتابك از قرارى كه كرده بود غافل گشته ملتمس آن را مبذول داشت . و چون ساعت اختيار رسيد خواجه مجد الملك آمد و بر مسند وزارت نشست و آن طشتدار از اندرون دستارچه و دوات را نزد مجد الملك نهاد و منشورى به وى داد كه نشان كند . مجد الملك بسيار تيره شده منشور را دور بينداخت و از مسند برخاسته روى به منزل خود نهاد و در ساعت از يزد برآمده متوجه اصفهان شد و هرچند اتابك كسان فرستاد و عذر خواست ، قبول نكرد و گفت كه « ضبط مهمّات حكومت با وجود چندين شرايط و عهود در روز اوّل خلاف عهد خود كند و كار حاجبى بزرگ معتبر به فراموشى مىفرمايد ، چگونه توان سرانجام داد . »
و چون به اصفهان [ 341 الف ] رفت به خدمت خواجه بهاء الدّين پسر صاحبديوان پيوست و چندگاه در سلك مقرّبان او انتظام يافت . امّا چون خواجه بهاء الدين را بسيار جبّار و
هامش
( 1 ) . دو سه كلمه سقط شده است .