هيچكس در خراسان نتواند بود ؛ چرا كه ، ملك شمس الدّين مردى فتنهانگيز لشكركش است .
هرگاه كه از جانب شما نااميد شود يقين كه دست به سلاطين هندوستان و خوانين تركستان زده از اطراف و جوانب سپاه جمع آورده فتنه برانگيزد كه دفع آن بسيار مشكل باشد . و چون بالفعل [ 339 الف ] ما را گنجايش گرفتن او نيست صلاح در آن است كه اين مهم خطير به تدبير ساخته آيد . اباقا خان قبول اين معنى نموده در بلدهء هرات شحنگان گذاشت و خود به جانب آذربايجان مراجعت نمود . و شحنگان اباقا خان در مقام عمارت و زراعت درآمده نوعى سلوك كردند كه رعايا از ايشان راضى و شاكر مىبودند ؛ چه ، ايشان ترس آن داشتند كه اگر رعايا شكوه پيش ملك برند به يك اشاره ملك شمس الدّين در يك ساعت آن را از ميان برمىدارد . و با وجود اين ملاحظه او از ايشان ، هرروز اوباشان هرات آوازه مىانداختند كه اينك ملك شمس الدّين محمّد مىرسد ؛ و حال آنكه ملك را مطلقا خيال مخالفت اباقا خان به خاطر نمىگذشت . امّا چون به واسطهء رفتن او نزد براق خان - اگرچه بالضّروره بود - بسيار از اباقا خان مىترسيد و به هيچوجه به خود قرار نمىتوانست داد كه به خدمت او رفته عذر تقصيرات خواهد . و در اين اثنا خواجه شمس الدّين محمّد صاحبديوان رقعهاى به ملك شمس الدّين نوشت كه در عنوان آن رقعه اين بيت قلمى نموده بود :
فروغ مُلك مَلِك شمس دين محمّد كُرَت * تويى كه همچو مَلَك سربهسر همه جانى
مشقّتى كه ز هجرت رسيد بر جانم * به كنهِ آن نرسد وهم انسى و جانى
به چشم من كه به دو هردو كون در نايد * غبار موكب تو گشت كُحل انسانى
ز رأى روشن باريكبينِ تو الحقّ * چنان سزد كه چون اين شوقنامه برخوانى
ز باد پاى برانگيزى آتش عزمت * اگر تو هيچ بدين سر قدم نرنجانى
چه فتنه كه ز روى زمانه برخيزد * نعوذ باللّه اگر عزم او بگردانى
و چون مكتوب صاحبديوان به ملك شمس الدّين رسيد در جواب آن نامهاى قلمى فرمود . بعضى از فقرات او آن بود كه « سالها به نماز و روزه و استمداد همم و در يوزهء محبّ مخلص خواسته تا باز لقاى عزيز صاحب اعظم و دستور اعدل اكرم مبارك روى خجسته قدم شمس الحق و الدّين ، زيّده قدره ، بيند و غمان نو و كهنه بازگويد ، امّا
با دشمن من چه دوست بسيار نشست * با دوست نشايدم دگربار نشست
پرهيز از آن عسل كه با زهر آميخت * بگريز از آن مگس كه بر مار نشست »
و اين رباعى نيز در آن مكتوب ثبت نمود :
آن به كه خردمند كنارى گيرد * يا گوشهء قلعه و حصارى گيرد
مى مىخورد و لعل بتان مىبوسد * تا عالم شوريده قرارى گيرد