لشكرى جرّار از آب بيره گذشته ؛ كه گذار از آن بىكشتى ممكن نبود . به اين طريق گذشت كه حكم فرمود به يك بار سى و پنج هزار شتر را در آب راندند و بر بالاى آن شتران شيران بيشهء وغا خود را مانند آتش در آب زده به آسانى بگذشتند . و اوّل كسى كه اسب خود را در آب راند بندوقدار بود . و چون امراى مغول و تاتار اين دليرى و جرئت از سپاه بندوقدار مشاهده كردند ناچار در خود طاقت مقاومت ايشان نديده روى به گريز نهادند . و بندوقدار به مجرّد از آب برآمدن در عقب ايشان شتافت و سپاه مصر تمام احمال و اثقال از خيمه و خرگاه و آنچه همراه چهارپايان ايشان نتوانست رفت ، گرفتند و غنايم بسيار از نقد و جنس در دست مصريان افتاد ، و بندوقدار مظفّر و منصور بازگشته روى به دمشق نهاده در مقام استعداد جنگ اباقا خان سعى و اهتمام مبذول مىداشت ؛ چه ، يقين او بود كه در زمستان اباقا خان متوجّه دفع او خواهد شد .
اتّفاقا در اين اثنا بندوقدار واقعه [ اى ] ديد كه دلالت آن داشت كه وقت سفر آخرت او به نزديك رسيده . مجمل اين مفصّل به نوعى كه در تواريخ معتبر مسطور است آنكه بندوقدار قبل از آنكه بر ملك مظفّر غالب آيد و او را به قتل رساند و بر سرير سلطنت متمكّن گردد ، در خواب ديد كه پيغمبر ما ، صلوات اللّه و سلامه عليه و آله ، او را شمشيرى عنايت فرمود ؛ و در آن هفته به سلطنت رسيد . و در اين وقت باز آن سرور را ديد به خواب كه فرمود به او كه « آن امانت را بازده » پس شمشير را از بندوقدار گرفته به ملك منصور سلطان سيف الدّين قلاوون « 1 » المعروف به الفى ارزانى داشت . و چون بندوقدار از خواب بيدار شد ، دانست كه آخر عمر اوست و اين دولت به الفى انتقال خواهد يافت ، بنابراين ، على الصباح الفى را طلب داشت و فرمود كه « چون تو پادشاه مصر شوى با تمام فرزندان و متعلقان من نيكويى كن و حقوق تربيت مرا فراموش مكن » آخر الأمر بعد از ديدن اين واقعه در ماه ذيحجّهء سال ششصد و شصت و ششم از رحلت خير البشر كه [ ششصد و ] هفتاد و ششم از هجرت باشد در دمشق وفات يافت .
و امرا و اعيان دولت بعد از فوت او ، سيف الدّين قلاوون را بر سرير سلطنت نشانده همه از روى اخلاص و يكجهتى كمر اطاعت و انقياد او بر ميان جان بسته منتظر فرمان بايستادند .
سيف الدّين قلاوون فى الحال آراستگى سپاه كرده از دمشق بيرون برآمده روى به زمين بابل كه محلّ اجتماع سپاه تاتار شده بود نهاد . و چون به آنجا رسيد ميانه او و امراى مغول آتش رزم بالا گرفت . و بعد از كشش و كوشش بسيار سپاه تاتار روى به گريز نهادند و مصريان اكثر ايشان را به ضرب تيغ بىدريغ هلاك كردند و غنايم بيشمار به دست آوردند ، و بندگان سيف الدّين قلاوون الفى خرّم و مسرور و مظفّر و منصور به جانب مصر مراجعت فرمود .
هامش
( 1 ) . م : قلاوز .