بيا تا ببينى سنانِ مرا * يكى برگرايى عنان مرا
اگر كوه باشى درآيى ز پاى * وگر سنگ باشى ، نمانى به جاى
تو مردانِ جنگى كجا ديدهاى ؟ * كه آواز روباه نشنيدهاى
و همانا تو نمىدانى كه خداى بزرگ روى زمين را به چنگيز خان و اروق او ارزانى داشته ، هر صاحب شوكتى كه به ايشان ستيزد همانا ادبار او روى نمود . « 1 » اكنون اگر تو دعوى مردى مىكنى بايد كه زمستان آمادهء جنگ ما باشى . »
و قبل از آنكه اين پيغام به بندوقدار رسد قول قاهرهء آباقانى به ولايت او درآمده قلعهء بيره را محاصره نمودند و هرچند آن قلعه در استحكام آنچنان بود كه گرفتن آن به جنگ از محالات مىنمود ، مع هذا آزوقه نيز داشتند ، امّا اهالى آن قلعه با وجود اين حال حزم و احتياط را مرعى داشته حقيقت حال را نوشته در بال كبوتر بسته به جانب مصر فرستادند .
و در تواريخ معتبره كه يكى از آنها روضة الصفاست مسطور است كه صبح وقت طلوع نيّر اعظم و عطيهبخش عرصهء عالم اهالى بيره كبوتر را رها كردند ، و هنوز آفتاب از سمت الرأس مايل نشده بود كه كبوتر به مصر رسيده بالاى قصر بندوقدار افتاد ؛ و مسافت آن از بيره تا مصر يك ماه زياده متعارف است .
القصّه چون بندوقدار بر مضمون مكتوب اهالى قلعه اطّلاع يافت در ساعت جواب نوشت كه « از تاريخ امروز تا روز هفتم اگر رايات ما در حوالى آن قلعه ظاهر نشود شما قلعه را تسليم كنيد . » و كبوتر را همان لحظه رها كرد . بعد از آن در ساعت فرمود كه سپاه يورش بيره را مستعدّ شوند . و روز ديگر على الصباح با هفت نفر از غلامان خود بر مراكب مام نشسته متوجّه آن صوب شد ؛ و از قاهرهء مصر تا بيره بيست و هفت مام بسته بودند و بندوقدار در چهار شبانهروز آن مسافت را قطع نموده روز پنجم خود را با دويست سوار جرّار به اين طرف آب بيره رسانيده از براى تسلّى و تسكين قلعه در همين طرف بالاى پشته برآمده فرمود تا علم او را برپاى كردند . و چون نظر اهالى قلعه بر شقهء لواى بندوقدار افتاد غلغلهء شادى به آسمان رسانيدند ، و امراى مغول چون اين خوشحالى و خرّمى از اهالى قلعه مشاهده نمودند متعجّب بماندند كه آيا منشأ اين حالت چه تواند بود ؟ ، چه ، هيچ احدى را به خاطر نمىرسيد كه بندوقدار به اين زودى از مصر به اينجا تواند رسيد .
اتّفاقا بعد از رسيدن بندوقدار به هفت روز ديگر سپاه [ 337 ب ] از عقب او به تعجيل تمام رسيدند ، و روز دوازدهم از تاريخ فرستادن اهالى قلعه كبوتر را به جانب مصر ، بندوقدار با
هامش
( 1 ) . م : همانا ادبار او اقبال نمود .