تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4072

مساهمون:

ص٤٠٧٢
خود را و كشته شدن آن دو ديگر را و اسب گرفتن و گريختن خود به عبارتى مضحك نقل نمود كه براق و حاضران از خنده و قهقه پشت بر زمين نهادند و مكرّر آن حكايت را از جاسوس مىپرسيدند و خنده مىكردند . بعد از آن جاسوس گفت كه « الحال صحراى هزار جريب از خرگاه و اسب و شتر و ملبوس و مفروش پر است و از آدميزاد در آن ديار و صحرا ديّارى نيست . » براق از شنيدن اين خبر مسرّت اثر آن‌چنان خوشحال و خرّم گرديد كه زياده بر آن متصوّر نبود و هرلحظه زبان حالش به اين مقال گويا :
اينكه مىبينم به بيداريست يا ربّ يا به خواب * خويشتن را اندرين نعمت پس از چندين عذاب
و چون اين خبر در اردوى براق اشتهار يافت ، امرا و اركان دولت او از براى تهنيت روى به بارگاه او نهادند . و اوّل مرغاؤل و جلايرتاى به بارگاه براق درآمده رسم تهنيت به جاى آوردند .
سرافراز مرغاؤل جنگجوى * بيامد زبانى پر از گفتگوى كه اقبالت اى شاه ! پاينده باد * سپهرت چو ما بندگان بنده باد نگفتم كه نبود كسى مرد تو ؟ * نيارد كسى تاب ناورد تو شنيدى كه بىكوشش و جنگ و كين * گريزنده شد پادشاه زمين
القصّه براق و براقيان به دمدمهء دروغ و وسوسه و حكايت بىفروغ فريفته و مغرور گشته پيش از طلوع سليمان آسمان سوار شده به مهابتى كه صلابت زمين از آن موم گشتى ، روى به اردوى اباقا خان نهادند . و چون به نواحى هرات رسيدند مسعود بيگ جهت ترتيب ساورى متوجه شهر شد . چون به كنار خندق رسيد دروازه‌ها بسته ديد و برج و باره برآورده و پر از مردم يافت . سبب تمرّد اهالى هرات را از روى تعجّب پرسيد . قاضى فخر الدّين از بالاى فصيل قلعه آواز داد كه « اباقا خان ديروز كه از اين حدود كوچ كرده شهر را به ما سپرده ، اكابر و اشراف را سوگند داده كه در را بر روى ياغى نگشايند . اكنون وزير جهان و دستور تازهء عالميان را معلوم است كه نقض عهد از صفات ذميمه و ناقض عهد در دنيا و آخرت گناهكار و سزاوار عذاب الهى است . » مسعود بيگ گفت كه « صلاح شما در آن است كه در شهر را بگشاييد و به اندك ما حضرى اين سيلاب بلا را از خود دفع نماييد و به عجز و ضعف و بيچارگى پيش آييد ، واگرنه از اين جرئت و گستاخى مىانديشم كه عاقبت كار شما به ندامت و پشيمانى انگيزد و از پادشاه فيروز و سپاه كينه اندوز شما را چشم زخمى رسد . » هرچند مسعود بيگ نصايح گفت ، قاضى فخر الدّين و ساير اكابر و اهالى سخن او را گوش ندادند . بنابراين ، مسعود بيگ خشمناك بازگشته به عرض براق رسانيد كه « اهالى هرات