حمله آورد و از راست به چپ مىتاخت و مردى مىانداخت [ 332 الف ] كه ناگاه يكى از عراقيان حكمانداز به يك چوبهء تير آن پشت و پناه برنا و پير را از مركب حيات فرودآورد .
چو پيكان ببوسيد انگشت او * گذر كرد از مهرهء پشت او
ز اسب اندر افتاد و ناچيز شد * به سخره جهان گفت كو پير شد
اگر هست هشتاد جوشن به بر * ز شست قضا ، تير يابد گذر
و از كشته شدن مرغاؤل ، براق و براقيان بسيار مكدّر شدند و آثار عجز و ضعف بر چهرهء براق ظاهر شد . بنابراين ، جلايرتاى پيشآمده به خدمت براق معروض داشت كه « اگر حكم شود تا من با چهار هزار سوار خود قدم در ميدان نهاده با اين سپاه كينهخواه جنگ كرده به عوض مرغاؤل دمار از روزگار اين جماعت نابكار برآورم . » براق او را بنواخت و اسب خاصهء خود را به او داد و گفت : « امّا به شرط آنكه از ميدان كين پيشتر نروى كه اعتقاد من آن است كه دشمنان در كمينگاه جمعى را گذاشتهاند . »
جلايرتاى از استماع اين سخن در خنده شد و گفت : « به اقبال و دولت پادشاه به يك حمله اين طايفه را تا به مازندران مىدوانم و اباقا خان را پيش تو دستبسته مىآورم . » اين بگفت و خود را به تصوّر آنكه اباقا خان است ، بر ارغون آقا و حاكم كرمان و باقى امرا و نويانان كه پيش قول ايستاده بودند زده جمعى را از آن طايفه به قتل رسانيد و باقى را پراكنده و متفرّق گردانيد .
در اين داروگير ناگاه تيرى بر ارغون آقا آمده بىروح گشت و اتابك يزد و اتابك دستان زخمخورده خود را در ميان كشتگان انداختند .
اباقا خان از جرئت و جلادت و مردى و مردانگى براقيان هراسان شده كس پيش سونتاى بهادر - كه پيرى نود ساله بود - فرستاد و در بودن يا گريختن با وى مشورت نمود . سونتاى بعد از تأمّل بسيار از اسب فرود آمده در ميان معركه بر صندلى نشست و توق خود نصب كرد و كوركا فرمود زدن ، و لشكر خود را گفت « چون از مردن چاره نيست ، پس مردن به نام و ننگ بهتر باشد . و ما نعمت اباقا خان را از بهر اينچنين روز خورديم . اكنون من بارى قدم از اينجا برنمىگيرم تا كشته شوم يا ظفر يابم . اگر چنانچه سونتاى كشته شود پيرى نود ساله كشته شده باشد ، و هركه از جوانانيد در اين روز داد مردى و مردانگى كار فرموده از ننگ گريختن خود را نگاه دارد به شرف و عزّت و سيورغاميشى پادشاه مشرّف خواهد شد و روان چنگيز خان و تولوى از وى شاكر و خوشنود مىگردد ، و خانمان و مال خود را آبادان مىگرداند . و اگر عياذ باللّه مرا در ميان اين معركه بگذاريد شما با فرزندان خود از شمشير اباقا خان و اولاد چنگيز خان [ جان ] به سلامت نخواهيد برد . »
القصّه سونتاى به اين سخنان دلپذير لشكريان را تسلّى داده خاطر ايشان را قرار و آرام داد و به