يكى از آنها گفت كه « اگر پادشاه مرا به جان امان دهد من حقيقت حال را به راستى معروض دارم . » اباقا خان گفت : « ما از سر جرم تو گذشتيم ، حقيقت حال را واقعى بازگوى . » جاسوس عرضه داشت كه براق را خبر تحقيق شهريار آفاق نرسيده و بنابراين بعضى از اركان دولت او را عقيده آنكه شهزاده تبشين اغول و ارغون آقا با لشكر متوجّه اين جانب شدهاند .
آوازه در انداختهاند كه پادشاه خود آمده و جمعى را گمان آن است كه اباقا خان با لشكرى اندك در نهايت بىشوكتى مىآيد . بنابراين ، ما را فرستادند تا كماهى حالات را تحقيق نموده به عرض براق برسانيم . »
چون اباقا خان اين حكايت شنيد ، خواست كه حيله انديشد كه به سبب آن رايت دولت او بلند و لواى اعدا پست گردد . خلاصهء حيلهاى كه اباقا خان به مقتضاى آنكه ارباب دولت و اصحاب رأىهاى صواب را ملهم مىباشند ، روى نموده بود ، آن است كه اباقا خان بعد از شنيدن حكايت جاسوس فى الحال از سر تخت برخاسته بيرون آمد و جاسوسان را در همان موضع پيش تخت نگاه داشت و اباقا خان بيرون آمده يكى از مغولان داناى فصيح زبان را طلبيده با وى گفت كه « بعد از آنكه دو ساعت از شب بگذرد بايد كه تو به رسم ايلچيان به سرعت هرچه تمامتر در بارگاه درآيى و آنچه من به تو ياد مىدهم همچنان از روى جدّ به عرض رسانى كه هيچكس را گمان خلاف آن نشود . »
القصّه اباقا خان آن مغول را تعليم كرده باز بر سرير پادشاهى قرار گرفت در حضور جاسوسان كه در ستون خيمه محكم بسته بودند ، با امرا و اركان دولت شروع در حكايت براق نمود كه چه نوع به او جنگ بايد كرد . و چون دو ساعت از شب درگذشت به يك ناگاه مغولى به صورت خارپشت همه تن سلاح پوش به بارگاه درآمد و زمين ادب ببوسيد و از روى اضطراب و وحشت گفت : « به تبريز بودم و در اين مدّت كه پادشاه روى زمين از دار السّلطنه متوجّه اين صوب شده ياغيان و دشمنان از اطراف و جوانب دندان طمع در ولايت پادشاه تيز كرده شروع در بىانبازى نمودند ، خصوصا از طرف دربند قپچاق لشكرى چون مور و ملخ خروج كردهاند و از دربند گذشته اردوها و خانههاى بعضى از امرا را غارت كردند ، و اهل و عيال بسيارى را به اسيرى بردند . اكنون از دربند تا ارّان و ارمن و حدود روم و ديار بكر يكسر لشكر بيگانه است . چون دندانهء شانه پشت به پشت و قدمبهقدم بازنهاده در مقام قتل و تاراجاند ، اگر پادشاه روى زمين در بازگشتن به جانب اردوهاى خود شتاب ننمايد و رعايا را درنيابد بىشك خانومان و زن و فرزند سپاه و رعيت بر باد خواهد رفت ، و آن زمان پشيمانى سودى نخواهد داشت . »
مغولكى مفلوك اين حكايت را چنان به سوز و گداز نقل كرد كه نزديك بود كه اباقا خان
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4070
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٤٠٧٠