تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4067

مساهمون:

ص٤٠٦٧
و چون مرغاؤل را از غايت غرور مطلقا به خاطر نمىرسيد كه كسى بر سر او تواند آمد ، تبشين اغول بر قراول او زد و چندى را بكشت و بعضى را اسير كرده به خدمت پادشاه فرستاد . و چون مرغاول بر حقيقت حال اطّلاع يافت مانند فيل مست كف بر لب آورده پيش براق رفت و گفت : « اى پادشاه ، ياغى رسيد و از بسيارى لشكر دشمن كه مانند مور و ملخ كوه و بيابان را فراگرفتند غافل نبايد بود ، و قراولان ما ظاهرا غافل بودند كه ناگاه جمعى از سپاه دشمن بر ايشان ريخته بعضى را كشتند و بعضى را زنده بردند . » براق گفت : « اگر تبشين اغول و ارغون آقا از حدود مازندران لشكرى جمع آورده بازگشتند به پاى خود به گور آمده‌اند ، و اگر اباقا خان است كه آمده ، تو بر سر راه بنشين تا من لشكر را ترتيب داده متوجّه دفع او گردم . » و چون براق اعتماد تمام بر شجاعت مغول به نبرد داشت و دولت خود را روزبه‌روز افزون مىديد و خصم قوىبازو را ضعيف و خوار و زار اعتقاد مىنمود ، بنابراين ، كار او به فلاكت و زوال دولت كشيد . و اباقا خان از آن روزى كه از تبريز متوجّه خراسان گشته ، در اثناى راه هرجا كه به مزارات متبركه رسيدى در آنجا رفته بعد از مراسم زيارت و رعايت ساكنان آن مزار از روى تضرّع و نياز از حق سبحانه تعالى نصرت و ظفر مىخواست ، و هرجا كه درويشى و صاحب‌حالى را مىديد از وى التماس دعا مىكرد .
بماليد رخ بر سر تيره خاك * بناليد در پيش يزدان پاك
و از سر عجز و مسكينى گفت : « خدايا ! اگر مرا نصرت ظفر بخشى با بندگان تو عدل و انصاف كنم ، و شهرها را از متمردان و ظالمان ، و راه‌ها را از دزدان و راهزنان پاك سازم . » و چون عدالت اباقا خان به مرتبهء كمال رسيده [ بود ] رعايا نيز دست به دعا برداشته از حق سبحانه تعالى ظفر و نصرت او را به تضرّع و زارى مىخواستند و در آن باب به درگاه ربّ الأرباب زارزار مىناليدند . و هرچند دعا و نياز قضاى نازل را دفع نمىكند و قدر را مانع نتواند شد ، امّا با وجود آن دعاى مخلصان صادق و مظلومان عاجز به درگاه قادر خلّاق اثرهاى عظيم دارد . القصّه چون اباقا خان به حدود بادغيس رسيد ، ايلچى زيرك فصيح بيان را پيش براق فرستاده پيغام داد كه « اينك رايات نصرت آيات ما از عراق به خراسان رسيد تا شما را مشقّت سفر و رنج گرما و سرما نبايد كشيد ، و همانا به سمع شما نرسيده كه ملك با كفر باقى مىماند امّا با ظلم نمىماند ، [ بيت ] :
زدى آتش و شهرها سوختى * جهان داشتن از كه آموختى ؟
خردمندان و عاقلان از كارى كه آدمى را زيان و پشيمانى بار آورد ، احتراز و اجتناب واجب مىدانند . اكنون از گذشته هيچ نگويم ، و آنچه از خرابى ولايات از شما سر زده همه را ناكرده