انگاشته ، از سر نصيحت بزرگانه با تو مىگويم كه اگر از كردهء خود پشيمان شده در مقام عذرخواهى درآيى ما نيز به ازاى آن ولايت غزنين و قندهار را تا به كنار آب سند جهت خرج مطبخ تو مسلّم مىداريم ، و الّا جاى جنگ را تعيين نماى ، و همانا ادبار دولت و اقبال نكبت تو را بر اين افعال راهنمون گشته . »
چون ايلچى اباقا خان پيغام بر وجهى كه از اباقا خان شنيده بود پيش براق بازگفت ، آتش خشم و نخوت او شعله كشيدن گرفت ، چنانچه كف بر لب آورد ، مع هذا بعد از ساعتى امرا و اركان دولت خود را طلب نمود و در باب صلح و جنگ با اباقا خان به ايشان مشورت نمود .
يساق « 1 » بزرگ كه به شوكت و حشمت از جميع امراى براق زياده بود و در عقل و فراست از همگنان ممتاز گفت : « صلاح [ 330 الف ] در صلح اصلح است و مصلحت در قبول نصيحت .
اباقا خان پادشاهى بزرگ است و مصالحه با وى موجب افتخار و بزرگى ماست . امسال بايد در غزنين بود و سال آينده به مقتضاى وقت عمل نماييم . »
مرغاؤل از شنيدن سخن مصالحه در خشم شد و گفت : « در مجلس سلاطين سخن سنجيده بر زبان بايد آورد و به واسطهء بيم و هراس خود فال بد نبايد زد ، و هركه از بسيارى دشمن و تلاطم امواج فتن بترسد لايق سرورى و حكومت نباشد . اباقا خان به جنگ مصر و شام مشغول است ، او را كجا فرصت آن است كه به خراسان تواند آمد ! چه ، اگر روى به اين جانب نهد تمام عراق و آذربايجان از دست وى بيرون رود . و اين پيغام ، بتشين اغول و ارغون آقا از روى اضطرار و تدبير خيال كردهاند و فرستادهاند كه شايد به آوازهء اباقا خان اين بليه از سر ايشان دور شود . »
و چون مرغاؤل از قصّهپردازى فارغ گشت ، جلايرتاى سربرآورد و گفت : « ما اينجا از براى جنگ آمدهايم نه از براى صلح و صلاح ؛ چه ، صلح در ماوراء النهر ميسّر بود . »
براق سخنان مرغاؤل و جلايرتاى را پسنديده داشت ؛ چه ، سوداى جهانگيرى آنچنان در دماغ او جاى گرفته بود كه به هيچ وجه ازالهء آن ممكن نبود . هميشه ربع مسكون را به هوس گرفتن و سلطنت روى زمين در خيال داشتى ، بنابراين سخن ناصح مشفق را گوش نكرده قرار بر جنگ داد . جلال منجم را كه در فن احكام نجوم مهارتى تمام داشت و يكى از مقرّبان بود ، طلب داشته فرمود كه « از براى جنگ وقت اختيار بايد نمود . » منجّم گفت : « اگر تا يك ماه جنگ را موقوف داريد شما را بهتر باشد . » براق را اين سخن موافق طبع نيامد و منجم را گفت :
« نيك ملاحظه نماى و هيچ سخن پوشيده و پنهان مدار . »
هامش
( 1 ) . جامع التواريخ : ييسور .