نمىديدند . بنابراين ، مؤمن بار ديگر گفت كه « چون اين زمان سخن ما را رد كرده مىروى توقّف كن تا ساعتى تو را كاسه گيريم . » قپچاق گفت : « اى برادر ، شراب را به هنگام خوشدلى خوردن بهتر . من بر فسون و خيال شما اطّلاع دارم و مىدانم كه غرض شما نه كاسه داشتن است ، بلكه مقصود شما آن است كه مرا ساعتى نگاه داريد تا از عقب لشكر شما برسد . برويد زياده از اين در مقام حريف آزارى مباشيد . آنچه در مجلس برادر شما ، براق ، آن قونوقچى گفته همان بس است . زياده از اين نتواند بود . »
ايشان چون ديدند كه قپچاق تند شده ، از ترس [ جان ] خود سخن ناگفته بازگشتند . و قپچاق به حوالى چول آمويه درآمده و ايشان قدرى راه بازگشته بودند كه جلايرتاى رسيد و ياسار [ 328 ب ] تا به كنار چول به اتفاق جلايرتاى بيامدند . چون از قپچاق اثرى نديدند بازگشتند و صورت حال براق تقرير كردند . براق از ترس آنكه مبادا قپچاق بر سر اردوهاى او رفته بىاندامى كند و مردم او را بىتوقّف از عقب او فرستاد . بنابراين ، قپچاق چون به حوالى اردوهاى براق رسيد به كسان او متعرّض نشد ، امّا متعلّقان مسعود بيگ را گرفته به انواع عذاب معذّب داشت و كس نزد اباقا خان فرستاده او را بر بازگشتن خود اطّلاع داد ، و از اين رهگذر ميانهء شهزاده قايدو خان و اباقا خان بساط دوستى و محبّت گسترده شد و اساس يكجهتى و مودّت در ميانهء ايشان استحكام پذيرفت ، چنانچه بعد از اين معامله اباقا خان و قايدو ، اورتاق « 1 » ، يكديگر را خطاب [ مى ] كردند .
و چون قپچاق به حدود بخارا رسيد پسر براق ، بيكتيمور ، از كش و نخشب ايلچى نزد او فرستاده التماس آن نمود كه « قپچاق چندان توقّف نمايد كه من او را كاسه گيرم . » قپچاق در جواب فرستادهء بيكتيمور گفت كه « روباه مىگويد كه من هزار لقب مىدانم كه به هريكى بلاى سگ از خود دفع مىتوانم كرد ، امّا با وجود اين حالت بهتر آن است كه نه او مرا بيند و نه من او را ! » القصّه قپچاق به هيچ وجه بازى نخورده خود را به سلامت و عافيت به شهزاده قايدو رسانيده صورت گذشته را به عرض او رسانيد . قايدو از بازگشتن او به غايت خرّم شده و خوشدل گرديد و قپچاق را بسيار تحسين نمود .
امّا شهزاده چبات در اردوى براق مانده بود ، از جهت آنكه چون قپچاق به در رفته براق او را بسيار محافظت مىنمود و او در مقام انتهاز فرصت مىبود كه از ميان ايشان مانند قپچاق به سلامت تواند بدر رفت ، تا آنكه چون براق به عزم رزم اباقا خان برنشست چبات فرصت يافته با لشكر خود بگريخت ، و چون به حدود بخارا رسيد بر كنار آب حرامكان « 2 » مقام كرد و امراى
هامش
( 1 ) . رجوع شود به پاورقى 1 ، صفحهء 3751 كتاب .
( 2 ) . به صور مختلف از جمله چرامكان ، حرامكان و حرامكان آمده است . از روى جامع التواريخ شكل حرامكان انتخاب شد .