تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4061

مساهمون:

ص٤٠٦١
امّا امرا او را تسكين داده گفتند كه « ملك شمس الدّين مردى بزرگ و عاقل است . او بعد از آنكه كثرت سپاه و شوكت پادشاهى ديده باشد هرگز مخالفت نخواهد كرد . » القصّه چون ملك به هرات رسيد اهالى آن بلده از اعيان و اكابر و كوچك و بزرگ خوشحالى كرده به استقبال ملك بيرون آمدند ، ملك به شهر هرات درآمده شروع در مهمّات كرد ، امّا در آن باب اهتمام به جدّ نمىورزيد و تعلّل مىكرد ، تا آنكه خبر آمدن اباقا خان به خراسان رسيد . ملك شمس الدّين چون آن خبر مسرّت اثر شنيد ، مغولان براقى را در هرات گذاشته خود متوجّه قلعهء خيسار گشت ، و به بالاى آن قلعه برآمده در مستقّر دولت خود آرام گرفت و گفت : « عظمت پلنگ بر بالاى كوه باشد و ما را چو عمر به آخر رسد ، بر سر راه رود . »

ذكر مراجعت قپچاق از لشكر براق قبل از آمدن اباقا خان

و منشأ مفارقت وى از براق قبل از آمدن لشكر عراق آن بود كه امير هزاره شحكتو نام كه از پيش تبشين اغول - چنانچه قبل از اين اشاره به آن كرده شد - گريخته نزد قپچاق آمده بود و بنجاقى چند پيشكش قپچاق كرده ، قپچاق او را گفت كه « مناسب آن است كه تو چند سر اسب ديگر به هم رسانى تا تو را به خدمت براق برده آشنا سازم . » وى بنا به فرمودهء قپچاق چند اسب ديگر از براى پيشكش براق به هم رسانيد و قپچاق او را پيش براق گذرانيد و اسبان را به نظر او درآورد . اتّفاقا چون آن اسبان زبون‌تر از اسبانى كه اوّل مرتبه پيشكش [ 328 الف ] قپچاق كرده بودند بود ، جمعى از مفتّنان اين معنى را وسيلهء خبث قپچاق دانسته ، روز ديگر يكى از بهادران سرآمد براق ، جلايرتاى نام ، در مجلس براق روى به قپچاق كرده گفت كه « براق با چندين هزار سوار كامگار براى تو شمشير مىزند . » قپچاق گفت : « سخن به ادب بگوى . تو را چه حدّ آنكه با ما چنين گستاخانه حرف مىزنى ! » جلايرتاى گفت : « اگرچه شحكتو از اوجاؤر شماست امّا چگونه در اين مدّت هرگز پيش تو نيامده و امروز به دولت براقى اسبان چاق بادپاى آتش‌سير آب‌رفتار برق صولت پيشكش شما نموده ؟ چرا يكى از آن اسبان پيشكش براق نمىكنى و اسبانى را كه لايق تو است پيشكش براق مىكنى ؟ » قپچاق گفت : « تو كيستى و چه كاره‌اى كه از ميانهء آقا و اينجا فتنه مىانگيزى و سخنان زياده از حدّ خود مىگويى ؟ جلايرتاى گفت : « من بندهء تو نيستم ، بندهء براقم . » قپچاق گفت : « قراچو « 1 » كجا به ميان سخن اروق چنگيز خان درآمده و مجال سئوال و جواب داشته كه چون تو سگى مرا جواب گويد ؟ » جلاير گفت : « اگر سگم سگ براقم . حرمت خود نگاه دار و به راه خود
هامش
( 1 ) . قراچو : رعيت ، مردم عادى . در آذربايجان به صورت « قراچى » استعمال مىشود به معنى كولى .