تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4060

مساهمون:

ص٤٠٦٠
مىنمايند . فردا كه مخالفان در برابر هم صفوف قتال و جدال بيارانيد ، سپاهيان شما به ضبط غنايم و اموال خواهند پرداخت تا به دفع دشمنان . » براق گفت : « آنچه تو مىگويى راست است و به خاطر من نيز اين معنى رسيده ، امّا تا رسيدن اباقا خان اين غنايم را به ماوراء النهر خواهند فرستاد و بعد از آن جريده روى به كارزار خواهند آورد . » و چون چند روز ملك شمس الدّين در اردوى براق ماند از روى تأمّل و اعتبار در براق و براقيان نظر كرد ، براق را پادشاهى جبار خونريز و نوكرانش را گروهى بس مفتّن بيباك ، همه طالب قتل و غارت يافت . بنابراين ، از آمدن خود پشيمان شد و در آن باب با خواص و محرمان خود مشورت نمود كه « آيا به چه طريق از دست براق خلاص توان شد ؛ چه ، آنچه از اوضاع ناهموار براق معلوم مىشود آن است كه وى به ملك گيرى نيامده ، بلكه مقصود او خرابى ولايت و ويرانى عمارت و زراعت است و عن قريب است كه اباقا خان بر وى غالب خواهد آمد و دمار از روزگار وى برمىآورد . بنابراين ، من صلاح خود در آن مىبينيم كه هرچند زودتر از دست اين خونخوار خلاص شوم بهتر است . اكنون صلاح شما دربارهء من چيست ؟ ياران ملك بعد از فكر و تأمّل بسيار قرار به آن دادند كه « ملك را بايد كه به بهانهء تحصيل مال و جمع سپاه از هرات و نواحى آن رخصت طلبيده به هرات رود ، بعد از آن ببينيم تا چه نقش از پس پردهء غيب بيرون مىآيد تا به موافق او كار كرده شود . » ملك شمس الدّين اين رأى را پسنديده دو روز ديگر در محلّ مناسب به عرض براق رسانيد كه « اگر پادشاه دستورى دهد من به هرات رفته از اهالى آن شهر نعل بهاى پادشاه تحصيل نموده از سپاه پياده و سواره ده هزار كس جمع آورده از روى استعداد ملازم پايهء سرير اعلى گشته ، مساعى جميله به ظهور رسانم . » براق را از اين سخن بسيار ملايم افتاد و ملك شمس الدّين را رخصت داد و چند كس از مغولان را ملازم او گردانيد . و چون ملك از اردو بيرون آمد براق از رخصت دادن وى پشيمان شده ( چند كس به عقب وى فرستاد ) « 1 » در راه به ملك رسيدند . ملك دانست كه اين نوبت طلب او بىدغدغه نيست . بالضّروره با آن جمعى كه اوّلا براق همراه او ساخته بود در ساخته ايشان را بر آن داشت كه ايلچيان كه از عقب مىآيند بازگردانيدند و گفتند : « خان ما را همراه ملك فرستاده كه زر و سپاه به هم رسانيده بازگرديم . ما به گفتهء شما ملك را نمىگذاريم كه بازگردد . » و چون آن جماعت بىملك بازگشته آمدند براق بسيار آشفته شد ،
هامش
( 1 ) . ق : مطلب بين ( ) را ندارد .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4060 | غلام رضا طباطبايى مجد / قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى