باش . » قپچاق از روى اعراض گفت : « اى جلايرتاى بسيار خود را گم كردهاى و پاى از مرتبهء خود بيرون نهاده ، با من گستاخانه حرف مىزنى و نمىترسى از آنكه تو را در اين مجلس به دو نيم كنم ! براق آقاى تو از براى من چه خواهد كرد ؟ »
و چون در اين مراتب گفتگوى براق مهر سكوت و خموشى بر لب نهاده بر همگنان ظاهر بود كه خموشى او عين رضا است ، بنابراين قپچاق از مجلس برخاست و به يورت خود رفت . و يورت او در زير پل مروچوق بود كه از آنجا تا بارگاه براق تخمينا سه فرنگ بود . قپچاق چون به يورت خود رفت آنچه ميانهء او و جلايرتاى در مجلس براق گذشته بود به امراى خود بازگفت . ايشان سراسر آزردهخاطر شدند . قپچاق چون شب در آمد از يورت خود با ده هزار سوار جرّار نيزه گذار سوار شده روى به راه نهاد . خاتون او [ باى نام ] چون بر اين حال اطّلاع يافت فى الحال كس پيش براق فرستاده او را از رفتن قپچاق اعلام داد .
براق چون اين خبر شنيد بسيار در فكر شد كه مبادا قپچاق امشب شبيخون بر وى زند .
بنابراين همان لحظه فرمود تا بهادران او مسلّح و مكمّل شده تمام شب شرايط هشيارى و بيدارى به جاى آورده تا صبح بر دور اردو مىگشتند . بامدادگاه برادران خود مؤمن و ياسار و آباچى بيتكچى را به سرعت هرچه تمامتر در پى قپچاق فرستاد و ايشان را گفت كه « اگر قپچاق به نصيحت و انسانيت و زبان شيرين بازگشت فهو المراد ، و الّا آن مقدار او را به بهانه نگاه داريد تا جلايرتاى متعاقب با سپاه فراوان برسد و كار او به اتمام رساند . »
ايشان ، هرسه برادر ، به رسم ايلغار روان شدند . قپچاق آن شب ده فرسنگ راه رفته بود و بامداد اسبان را به علف رها كرده و آش خورده ، سوار شده روى به راه نهاده بود كه مؤمن و ياسار و آباچى رسيدند . بعد از پرسش و گرمى قپچاق را گفتند كه « براق آقا مىگويد كه قايدو آمده تو را و چبات را به امداد و اعانت فرستاده . اكنون تو بىموجب امرى كه باعث رنجش تواند بود محض به واسطهء مطايبه و مزاح جلايرتاى خود را به خشم ساخته ، بىاجازت ما مىروى ، و اين لايق تو و ما نيست . مناسب آن است كه ترك اين سبكى و كوچكى نموده بازگردى تا دشمنان را به اتّفاق از پيش برداشته آنچنانكه دلخواه تو باشد در حضور تو جلايرتاى را تأديب نمايم . »
قپچاق در جواب ايشان گفت كه « من بچّه و طفل نيستم كه به عشوه و فريب شما مغرور شوم . من اينجا به حكم قايدو آمده بودم . چون شما مرا نخواستيد اينك به صحّت و سلامت به جانب يورت خود مىروم ، و اردوهاى متعلقان من كه در عقب ماندهاند بايد كه ايشان را به سلامت بفرستيد ، و الّا اردوها و متعلّقان شما را به عوض آن خواهم گرفت . »
ايشان چون قدرت و قوّت مقاومت او نداشتند غير از ملايمت چيزى ديگر مناسب
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4062
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٤٠٦٢