تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4059

مساهمون:

ص٤٠٥٩
خود از شرّ ايشان نگاه داشته باشيم . » بنابراين ، ملك شمس الدّين با قتلغ تيمور سخنان ملايم كه از آنها بوى ايلى مىآمد گفت و بعد از طعام و شراب چون قتلغ تيمور برخاست ، ملك به رسم وداع و مشايعت وى پاره‌اى راه همراه او بيرون آمد . قتلغ تيمور از كمال خيرگى در اين وقت شروع در حكايتى دورودراز كرد ، و ملك شمس الدّين از شرمندگى نخواست كه حكايت او را تمام ناشنيده بازگردد . لهذا آهسته‌آهسته قتلغ تيمور ، ملك را به سخن و حكايت مشغول داشته از قلعه بيرون آورد . چون ايشان از قلعه بيرون آمدند ، مغولان قتلغ تيمور كه به دروازهء آن قلعه منتظر ايستاده بودند ملك را در ميان گرفتند . در اين وقت هرچند ملك گفت كه « من پيشكش لايق ترتيب داده به خدمت مىرسم » قتلغ تيمور تمكين او نداد و گوش به سخن ملك نكرده او را به همراه خود برداشت و متوجّه اردوى براق شد . و بعضى برآنند كه ملك شمس الدّين كرت به ارادهء خود همراه قتلغ تيمور بيرون آمده روى به اردوى براق كرد . على اىّ حال چون ملك به اردوى براق در آمد چندان طمطراق و عظمت ديد كه هرگز تصوّر آن نكرده بود . تا آنكه به كرياس باشكوه براق رسيده ديد كه براق مانند جبّاران بر تخت نشسته و امرا و بزرگان و نويانان در پايين تخت دست‌بسته ايستاده‌اند ، و خواتين خوش‌منظر و غلامان پرىپيكر صف در صف زده ، و سروران و بهادران و گردنكشان كه در خدمت براق ايستاده‌اند سخن ايشان غير از قتل و غارت و گرفتن عراق و بغداد چيز ديگرى نيست . ملك را از ديدن آن وضع عجيب و شنيدن آن حكايات بيداد و ظلم مهابتى و هراسى عظيم روى نمود . بنابراين ، فى الحال از روى خضوع و خشوع زانو زده زبان به دعا و ثنا بگشاد . و ملك را براق به نوازش بيكران بنواخت و گفت : « عن قريب كه حكومت ديار خراسان تا سرحدّ عراق به رأى و رؤيت تو مفوّض خواهد شد . » مقارن اين حال از ملك پرسيد كه « سروران خراسان كيانند ؟ نام‌هاى ايشان را بگوى تا بنويسند . » ملك از روى ترس و هيبت نام شخصى از متمولّان خراسان برد . نويسندهء براق نام‌هاى ايشان را در دفتر بنوشت . امّا در خاطر ملك اين معنى از نشانه‌هاى زوال دولت دانسته با خود يقين كرد كه « اين مرد كارى نخواهد ساخت . » و بعد از سه روز براق ملك شمس الدّين را گفت : « اى ملك مىخواهم كه مملكت عراق و آذربايجان را از اباقا خان [ 327 ب ] بستانم . در اين مصلحت رأى تو چيست ؟ » ملك زانو زده به عرض رسانيد كه « اگر رخصت باشد چند كلمه به عرض برسانم دولتخواهانه تا پادشاه را در لشكركشى تنبيهى حاصل شود . » براق بخنديد و گفت : « اى ملك قدم تو بر منگوقاآن مبارك آمده بود ، اميدوارم كه بر من نيز مبارك آيد . هرچه در خاطر دارى بىتحاشى بگوى . » ملك گفت : « اباقا خان مردم سپاهى جمع كرده و سپاهيان تو اوقات خود به جمع گاو و خر صرف