تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4045

مساهمون:

ص٤٠٤٥
استعجال بر عقب او رويم و وى را از حدود ماوراء النهر آواره گردانيم . » قايدو گفت : « چون او بر قصد ما اطّلاع يابد هرآينه خرابى بيشتر خواهد كرد ، بنابراين ، به خاطر من مىرسد كه صلاح در اين باب اينكه ايلچى شيرين‌زبان پيش او فرستيم تا او را به وعده‌هاى خوب و سخنان دلپذير از سر اين خيال درگذراند و آبى بر آتش خشم او ريزد ، شايد كه او در آن محلّ دست از تاخت و تاراج عجزه و مساكين بازدارد . » قپچاق گفت : « اگر اجازت باشد من بروم و اين مهمّ نازك به نوعى بسازم كه پسنديدهء شما افتد . » قايدو گفت كه « تو كودكى ، مبادا كه در ميان بازى خورى . » قپچاق گفت : « ميانهء من و براق دوستى قديم است و او را بر سخن من اعتماد تمام . ان شاء اللّه تعالى اين مهمّ را به نوعى ساخته‌وپرداخته خواهد كه شد همه آفرين خواهيد كرد . » پس قرار بر آن يافت كه قپچاق پيش براق رفته او را از سر اين خيال فاسد كه غارت و تاراج بلاد ماوراء النهر باشد بازدارد . قپچاق را با دويست سوار به جانب سمرقند فرستادند . چون به سمرقند رسيد ، كس پيش براق فرستاده او را از آمدن خود اعلام نمود . براق ساعتى در آن تأمّل نموده با امرا و مقرّبان خود گفت كه « آيا باعث آمدن قپچاق چه باشد ؟ و طلب مصالحه از آن جانب براى چه خواهد ؟ » آخر الأمر روى به ايلچى قپچاق آورده و گفت كه « بعد از تحيّت و سلام مشفقانهء ما به قپچاق بگوى كه زود عنان عنايت به اين جانب منعطف داشته چشم ره دويدهء ما را به ديدار خود منوّر سازد . » القصّه چون فرستادهء قپچاق بازگشته پيغام براق را رسانيد ، قپچاق فى الحال متوجّه بارگاه براق گرديد . براق بارگاه پادشاهانه آراست ، هريكى از امراى خود را به جاى خود نشانده خود به عظمت و شوكت هرچه تمام‌تر بر تخت قرار گرفت . و چون قپچاق نزديك رسيد براق از بالاى تخت فرود آمد و به استقبال او شتافت و بعد از معانقهء يكديگر دست قپچاق را گرفته بر بالاى تخت برآمد و هردو يكديگر را گرم پرسش نمودند ، كاسه گرفتند و آن روز به عيش و طرب گذرانيدند و سخنان مهرانگيز با يكديگر مىگفتند . روز ديگر قپچاق زبان به گفتار گشاده سخن مصالحت و يگانگى با يكديگر در ميان نهاده گفت : « پدربزرگ ما چنگيز خان مدّت عمر و زندگانى خود به واسطهء آن محنت كشيده به ضرب تيغ بىدريغ عرصهء عالم وسيع را مسخّر خود نمود تا ما بعد از وى به عيش و عشرت گذرانيده و ملك موروثى را به اتّفاق و يگانگى با يكديگر قسمت برادرانه نموده در مقام آزار يكديگر نباشيم . » براق چون اين سخن از قپچاق شنيد بر وى آفرين كرد و گفت : « هرآينه مرا نيز هرگاه اين حكايت به خاطر مىرسد از گفتار و كردار خود خجل و منفعل مىشوم ؛ چرا كه ما همه پسران عمّ يكديگريم و ميوهء يك درخت و درّ يك صدف . پدران ما جهان را به شمشير تيز گرفته جهت ما يادگار گذاشته‌اند . پس ما را چه افتاده كه آن ملك موروثى را با يكديگر
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4045 | غلام رضا طباطبايى مجد / قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى