برادرانه نمىخوريم و از قصد يكديگر خود را بازداشته در مقام امداد و اعانت همگنان چرا نباشيم ، و اين همه [ 324 الف ] فتنه و شورش براى چه در ميان ما قايم باشد ؟ همانا اين شهزادگان ديگر با خويشان و متعلقان خود به علفزارهاى خرّم در شهرهاى معظّم به عيش و عشرت مىگذرانند ، مگر من كه همين الوس محقّر مختصر دارم . با وجود اين حال شما و قايدو با يكديگر چون قفل به هم ساخته هميشه در مقام آوارگى من شدهايد و مرا چون سگ پاسوخته پريشان و سرگردان داريد ! »
قپچاق گفت : « اكنون صلاح در آن است كه از گذشته چيزى نگوييم و از سر نو به اتّفاق قوريلتاى ساخته سينهها از كينههاى ديرينه پاك سازيم و با يكديگر عهد و پيمان تازه كنيم و سوگندها ياد كنيم كه بعد از اين در حقّ يكديگر حيله و مكر نيانديشيم ، بلكه در جميع احوال ممّد و معاون يكديگر باشيم و ملك موروثى به اتّفاق يكديگر برادرانه مىخورده باشيم و اوقات به عيش و طرب گذرانيده . »
براق نيز چون از جستجو و تكاپوى بسيار به ستوه آمده بود به مصالحه راضى شد و يك هفته قپچاق را نزد خود نگاه داشت و انواع خدمات به جاى آورد . و بعد از يك هفته قپچاق متوجّه اردوى قايدو گشت ، و چون به آنجا رسيد صورت واقعه را به ايشان بازگفت ، ايشان نيز به مصالحه راضى شده در اوايل فصل بهار سال ششصد و پنجاه و هفت از رحلت خير البشر شهزادگان مذكور به مرغزار تلاس « 1 » و كنجك كه عوام آن را مسكن و وطن خوانند حاضر شدند ، و براق تخت و خزانه و خدم و حشم به پسر بزرگ خود بيك تيمور كه بسيار دانا و بيدار بخت بود سپرد و وصيت كرد كه « اگر عياذ باللّه مرا حادثهاى پيش آيد تو را پنجاه هزار سوار نامدار است ، بايد كه خود را از دشمن نگاه دارى . »
چون براق به حدود تلاس رسيد ، قايدو ، قپچاق را با كوكبه و عظمت هرچه تمامتر به استقبال براق [ فرستاده ] از آنجا دست يكديگر را گرفته پيش قايدو و بركاچار آمدند ، و بعد از مصالحه و دستبوس يكديگر را گرم پرسيده ، كاسه گرفتند ، و مدّت يك هفته به عيش و عشرت گذرانيده سينهها از كينههاى ديرينه خالى كردند . و روز هشتم به كنگاچ قوريلتاى درآمدند .
نخست قايدو شروع در سخن كرده فرمود « نياى ما چنگيز خان به رأى و تدبير و ضرب شمشير و تير روى زمين را جهت فرزندان و فرزندان فرزندان خويش مهيّا و مرتّب كرده به ما يادگار و ميراث گذاشت و ما را بر اتّفاق و اتحاد و يكدلى حكم كرد و در آن باب بسيار مبالغه و اهتمام فرمود . اكنون اگر ما به طرف پدر نگريم همه خويش و خون و گوشت يكديگريم ، و غير ما
هامش
( 1 ) . ق : ملابس ؛ م ، ش : بلاس .