تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4047

مساهمون:

ص٤٠٤٧
ديگر شهزادگان و آقا واينى هستند كه در ميانهء ايشان همه هيچ خلاف و نزاع نيست و همه به فراغت و عيش و طراوت مىگذرانند ، و ما هميشه با يكديگر به جنگ و جدال و ضرب و قتال مىگذرانيم . » براق گفت : « راست مىفرمايى ، امّا چون من نيز ميوهء آن درختم و درّ آن صدفم ، هرآينه مرا نيز يورتى و معيشتى بايد ؛ از آنكه جوچى و اوگتاى و تولوى چهار پسران چنگيز خان‌اند . از جوچى ، بركارچار و منگو تيمور ؛ و از اوگتاى ، قايدو يادگار ماندند ؛ و از چغتاى من ؛ و از تولوى ، قوبيلاى قاآن ، كه او اكنون مملكت ختاى و چين و از اقاصى ماچين تا اندكان در قبضهء قدرت و تصرّف اوست كه طول و عرض و بسطت اين مملكت را خداى عالم داند ؛ بر طرف سبعين و بلغار و خوارزم و سراى تا نهايت اش و ارس و چركس و ماجرا تا سرحدّ فرنگستان و جمله دشت قپچاق اروق جوچى به حكم ميراث دارند ؛ و جانب مغرب از آب‌آمويه و جيحون تا اقصاى مصر و روم اباقا خان و برادران او به حكم اينچويى پدر در تصرّف گرفتند و به ديگر ممالك نيز طمع مىكنند ؛ و از كوه آلتاى تا جيحون خوارزم در حوزه تصرّف و قبضهء شماست و من در اين ميانه چون گوى در خم چوگان روزگار پريشان و سرگردان مانده ، چون شاه شطرنج خانه‌به‌خانه ، و چون باد سوى به سوى بجز تكاپوى و جستجوى ميلى ندارم ، و چندانكه تأمّل مىكنم در خود اين‌چنين گناهى و ضيافتى كه مستحقّ اين قسم بىاعتبارى باشم نمىيابم . و اگر شما را چيزى از من به خاطر است كه به واسطهء آن اين‌چنين مانده‌ام ، دوستانه بازگوييد تا من نيز از خود شرمنده نباشم . » چون قايدو و بركاچار و قپچاق اين كلمات را از براق شنيدند بالاتّفاق پسنديده داشتند و گفتند : « آنچه تو مىگويى همه راست است و حقّ به جانب تو است . امّا اكنون بايد كه از گذشته [ آنچه مانده ] فراموش كنيم و يا يلاق و قشلاق تو را به راستى بخش كرده در كوه‌ها و علفخوارهاى صحرا اوقات خود را به قميز و شير و دوغ بگذرانيم [ 324 ب ] تا اين ولايات كه به واسطهء جنگ و جدل ما خراب شده و رعايا گريخته ، همه آبادان و معمر شوند ؛ چه ، الحال خرابى نواحى سيحون تا كنار جيحون به جايى رسيده كه نه برزگر زراعت دارد و نه مسافر و سوداگر تردّد تواند نمود . پس تدبير درست در اين باب آن است كه هريكى از قبل خود شخصى را از معتمدان خود در ولايت خود بگذارد تا آن‌كس رعايا و متردّدين را دلجويى داده ولايات را معمور و آبادان گردانند و خود چندگاه در كوه و صحرا بايد گذرانيد . » القصه بعد از گفتگوى بسيار قرار به آن دادند كه سعى در آبادانى ولايت بايد نمود و از رعايا مطالبات بىوجه نبايد كرد و جميع وجوه بيداد و ظلم را ترك بايد نمود تا آنكه ولايت روى به آبادانى نهد . بعد از قرار اين معنى امير مسعود بيگ را از طرفين نايب ساخته تمام
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4047 | غلام رضا طباطبايى مجد / قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى