يوبوغور جواب فرستاد كه « من جنگ نخواهم و پنج روز مهلت مىخواهم كه استعداد او كرده متوجّه ملازمت ساربان شوم . » ايشان باور كرده پنج روز او را مهلت دادند . پس يوبوغور در اين پنج روز لشكر خود آراسته كرده بىخبر بر سر توقتيمور تاخت آورد . و از آن جانب توقتيمور با لشكر آراسته در مقام دفع برآمده برابر يكديگر صفها بياراستند .
اتّفاقا در اين وقت سپاهيان توقتيمور به يك بار از وى برگشته روى به ملازمت يوبوغور نهادند ، و توقتيمور با دوازده نفر از آنجا بگريخت و بعد از سه روز به خانههاى مغول رسيد ؛ نمدى سياه پوشيده ، از غايت تشنگى از ايشان آب خواست . مغولان او را شناخته از براى او آب آوردند . بعد از آن جماعتى از عقب او رانده ، نشان او يافته ، در پى او مىرفتند ، تا آنكه در كنار جويى پرآب و گل به ايشان رسيدند . توقتيمور با آن دوازده نفر گفت كه « اولى آن است كه من جنگ كنم و به نام و ننگ بميرم . » آن جماعت با وى در آن امر موافقت ننمودند . و چون وى از اعانت ديگران نااميد شد سلاح از بر بينداخت و در دست خصم گرفتار شده او را گرفته پيش شيركى آوردند . شيركى از يوبوغور او را شفاعت كرد ، مىخواست كه وى در ملازمت او باشد . يوبوغور گفت : « اگر تو حمايت او خواهى كرد بزرگتر دشمن تو خواهى بود . » پس توقتيمور را هلاك كرد .
و ساربان چون اين خبر شنيد ترك مخالفت كرده پيش شيركى آمد و گفت : تو را توقتيمور بر اين داشته بود . » پس شيركى لشكر از ساربان جدا كرده ، و او مدتى مديد با دو سه نوكر مفلوكوار مىگرديد . آخر الأمر مردم گروهگروه از شيركى مىگريختند و به خدمت قاآن مىآمدند . و شيركى مىخواست كه در عقب گريختگان رفته ايشان را بازگرداند ، امّا از ترس آنكه مبادا ساربان در حال غيبت او فتنه انگيزد نتوانست از عقب گريختگان رفت . بنابراين ، ساربان را با پنجاه نوكر پيش قونيچى « 1 » نبيرهء جوچى فرستاد . اتّفاقا راه ايشان در حدود جند و اوزكند بر خيل خانهء خاص ساربان افتاد . متعلّقان او جمع شده ساربان را از دست آن پنجاه نفر بگرفتند . و ساربان باز در ساعت لشكر به هم رسانيد و اغروق شيركى را فروگرفت و فرمود تا به جانب قاآن كوچ كنند . و قبل از رفتن خود ايلچى به خدمت قاآن فرستاد و احوال خود را به عرض رسانيد .
و چون شيركى خبر ساربان و لشكر كشيدن او بر اغروق وى شنيد ، او نيز با لشكرى آراسته متوجّه دفع ساربان شد . و چون به يكديگر رسيدند سپاه شيركى بالاتفاق گريخته پيش ساربان آمدند ، و شيركى تنها متحيّر و متعجّب بماند . ساربان پانصد سوار را فرمود تا او را نگاه دارند .
هامش
( 1 ) . متن : فونجى .