و توقتيمور از آنجا به قصد تاختن ولايت قرقيز برنشست و در عقب او لشكر قاآن رسيده اغروق او را غارت كردند . و او خبر شنيده بازگشت كه اغروق خود را از دست سپاه قاآن بستاند . و در اين باب كس پيش شيركى فرستاده از وى مدد خواست . شيركى التفات به او نكرده مدد نفرستاد . بنابراين ، ميانهء ايشان رنجش و كدورت به هم رسيد . و او در وقت مراجعت با ساربان ملاقات كرده با او بنياد دوستى كرده صريحا و كناية او را به وعدههاى پادشاهى فريفت و او را از اطاعت شيركى پشيمان ساخت . و چون مسافت ميانهء او و شيركى دور و دراز بود ، ايت بوقا كه تعلّق به شيركى داشت از حقيقت حال خبر يافته كس به جانب شيركى دوانيد و او را ملك تيمور و ديگر پسران را از آن حال اعلام نمود .
چون فرستادهء ايت بوقا پيغام او را به شيركى و ملك تيمور رسانيد ، ايشان در مقام تهيهء سپاه شده ، اوّلا كس پيش توقتيمور فرستاده پيغام دادند كه « مناسب به حال تو نيست كه اين فتنهانگيزى مىكنى و دست از شورش الوس بازنمىدارى . » وى در جواب گفت كه « چون در شيركى جلادت و تهوّر نيست » مىخواهم كه ساربان كه لايق سلطنت است ، پادشاه باشد . » شيركى چون اين خبر شنيد ناچار شده پيش ساربان كس فرستاده پيغام داد كه « اگر تو را پادشاهى مىبايد ، از من بخواه . چرا از توقتيمور مىجويى ؟ » ساربان در جواب ايلچى او گفت : « من چرا پادشاهى از شيركى خواهم و به چه تقريب پيش او روم ؟ او چرا نزد من نمىآيد ؟ » و چون شيركى طاقت معاونت با ساربان نداشت بالضّروره زمانه سازى را منظور داشته پيش ايشان رفت و توقتيمور در ميانه ايت بوقا را طلب داشت . و او از ترس و بيمى كه داشت بگريخت و توقتيمور بر عقب او تاخت . چون به وى رسيدند او كارد بر خود زده فى الحال جان بداد .
و چون ايت بوقا از ميان رفت ايشان با يكديگر قرار به آن دادند كه ساربان بالا نشيند و شيركى را جبرا و قهرا گرفته گفتند كه « اگر تو به دل راستى ، بايد كه همين لحظه ايلچى پيش قاآن فرستاده اعلام نمايى به آنكه ما به اختيار خود ساربان را مقدّم و سرور خويش گردانيديم . » شيركى از ترس فى الحال كس به اردوى [ 321 ب ] قاآن فرستاد . و چون كس او متوجّه اردوى قاآن شد او را رخصت رفتن به اردوى خود دادند و ملك تيمور را پيش خود نگاه داشتند .
و در اين اثنا خبر وصول يوبوغور رسيد . چون يوبوغور خبر پادشاهى ساربان را شنيد انكار آن معنى كرد و پيش او نرفت . بنابراين ، توقتيمور لشكرى آراسته به قصد جنگ يوبوغور برآمد . چون به نزديك رسيد اوّلا كس پيش او فرستاده پيغام داد كه « ما چنين كنگاچ كردهايم كه پادشاهى از آن ساربان باشد . اگر تو موافقت مىنمايى فبها ، و الّا جنگ را مستعدّ باش . »
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4037
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٤٠٣٧